درد و دل
ديگر نمي توانم سنگيني طپش هاي قلبم را تحمل كنم خيلي خسته ام شنيده ام وقتي بيايي ديگر هيچ بيماري بروي كره خاكي يافت نمي شود نمي دانم چه كنم بنده حقيرت هر صبح و شام سر بر خاك مي نهد و براي ظهورت دعا مي كند خيلي دوستت دارم بيا ،
بيا تا در حريمت بياسايم ,
با گريه هايت همنوا شوم،
سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گريه کنم و دانه هاي مرواريد چشمانت را در صدف نگهداري کنم .
اي سوار سبز پوش لحظه هاي من !
مي دانم که روزي مي آيي و پرستو هاي مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا مي دهي اي خوب !
ديگر نمي توانم اشکهايم را ،
در چاه چشمانم اسير کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نيازم جاري مي کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
اي زلال عصمت ، آتش معصيت در وجودم شعله ور است ،
بر من ببار و تطهيرم نما ،
بيا تا ايمان غرق گرداب گناه نشده ،
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ ساعت 15:7 توسط یک منتظر
|