نخستین زنان موفق معاصر ایرانی


اولین زن جراح ایرانی:"سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.



اولین زن جراح پلاستیک:

"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.



اولین زن داروساز:

"اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند...



اولین زن جراح ایرانی:


"سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.



اولین زن وکیل دادگستری:


"یکاترینا سعیدخوانیان" متولد1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.



اولین زن تاجر ایرانی:


"مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.



اولین زن سرتیب ایرانی:


"مرضیه ارفعی" در سال 1312 با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال 1338 به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.




اولین زن روزنامه نگار:

"صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.



اولین زن خلبان:


"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.



اولین زن پرستار:"فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.



اولین هنرمندان زن تاتر:

اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های " وارتوتریان"و"سراکالندریان" بودند.



اولین زن آوازه خوان:


"قمرالملوک وزیری" که صفحه پر کرد و پس از او "ملوک ضرابی” بود.



كتاب اولين ها در ايران نوشته رضا تدين

 

نکته

شبکه های ماهواره ای


شبکه فارسی وان، که گفته می شود توسط کمپانی استار متعلق به شرکت نیوزکورپریشن اداره می‌شود، مدت کوتاهی است که با آغاز پخش برنامه‌های خود وارد عرصه تاخت و تاز فرهنگی فارسی زبان شده است.

این رخداد جدید شبکه های ماهواره ای بر خلاف سایر شبکه‌های مشابه، فیلم‌ها و سریال‌های روز تولید غرب را به صورت دوبله فارسی-هرچند ضعیف- پخش می‌کند.

مالک شرکت نیوز کورپوریشن، یک یهودی استرالیایی به نام روپرت مرداک است. او به نقش پررنگ خود و مجموعه رسانه ای اش در امور دیگر کشورها افتخار می کند و عملکرد شبکه خبری فاکس نیوز و سایر رسانه های تحت تملکش در تحریک و تشویق دولت ایالات متحده و اقناع افکار عمومی برای حمله به عراق را بسیار خوب و مؤثر ارزیابی کرده است.

بررسی محتوایی سریال های فارسی وان
اندکی تأمل در مضامین سریال های شبکه نوظهور این غول رسانه ای، این نکته ظریف را آشکار می سازد که بسیاری از این داستان های در ظاهر جذاب و دیدنی در کنار کیفیت بالای تصویر و صدا، حاوی مفاهیم خیانت، جنایت و حتی بی بند و باری فکری و فرهنگی هستند.

با اینکه سریال های شبکه فارسی وان از میان برنامه های روز آمریکا و اروپا انتخاب می شوند، اما تحلیل محتوایی آن ها نشان می دهد که این انتخاب ها با دقت و وسواسی خاص صورت می پذیرد.

سریال هایی که شخصیت های اغلب آنان زنان و مرداني  هستند که یا در حال خیانت به زندگی خود و دیگرانند و یا افراد دیگری در زندگی به آن ها خیانت می کنند و به تبع راه هایی برای رهایی از منجلاب می یابند؛ راه هایی که حداقل با فرهنگ ما تضادها و تناقض های آشکاری دارد.

بر این اساس می توان به الگوی فکری انتخاب کنندگان سریال های این شبکه فارسی زبان دست یافت و با قاطعیت به این باور رسید که تیرانداز چابک دست شبکه، این بار بنیان جامعه فارسی زبان، یعنی خانواده را نشانه رفته است. 

مطالعات نشان می‌دهد که بی‌ثباتی در خانواده‌ها، که به مثابه فطری‌ترین و مقدس‌ترین نهاد بشری و حلقه‌های اصلی جوامع و سنگرهای پاسداری از فرهنگ و ارزش‌ها تلقی می شود؛ به دلیل کج روی ها و انحرافات فکری و روانی افراد جامعه است که روندی رو به گسترش را می پیماید..

روند روزافزون بی ثباتی و تزلزل، نظام خانواده‌ها را با بحران بسیار جدی تر از آنچه هست مواجه خواهد ساخت؛ تا حدی که به مرز آسیب پذیری آنی برسند و با کوچک ترین اشاره ای از هم بپاشند.

پست مدرنیسم

بررسی شیوه های پست مدرنیستی در سینما

 بینامتنیت شیوه ارجاع و كنایه

بینامتنیت اصطلاحی است كه به رابطه بین دو یا چند متن اشاره دارد. همه متن ها لزوما بینامتنی هستند، یعنی به متنهای دیگر ارجاع می كنند. این رابطه بر نحوه ی خوانش متن موجود تاثیر می گذارد.  شیوه های کنایه از موارد مرکزی پست مدرن است ( فیلمی با کنایه از فیلم دیگر ساخته می شود). در سینمای کنایه تماشگرانی فرض می شوند که از تاریخ فیلم آگاه باشند. مسئله بر سر ارجاع به بیشترین منابع در دسترس برای تماشاگران است . در سینمای پست مدرن محو شدن در فیلم ( خودشیفتگی ) دیگر با همزاد پنداری با شخصیت ها نیست بلکه با درک ارجاعات است. عصر ما، عصر بازسازی، دنباله سازی، بازیابی و « از پیش گفته شده ها، از پیش خوانده شده ها، از پیش دیده شده ها، بوده ها و شده ها ست » . پست مدرن برای غرب، صرفاً شیوه ایست برای جمع و جورکردن برای اینکه دیگر دغدغه های خود را، اوضاع جهانی نپندارند ! پست مدرن به ما هشدار می دهد : « زمانه جدید نیازمند راهبردهای جدید است ».

فیلمهای تارنتینو به خاطر نحوه ی ارجاعشان به متنهای دیگر، نمونه هستند. قصه های عامه پسند (1994) به عنوان مثال، در اغلب دكورهایش به نقاشیهای ادوارد هوپر ارجاع می كند- از این رو تا حدودی این بینامتن از متنهای نقاشانه ] painterly [ ساخته شده است. تارنتینو مشتاقانه به ارجاعات خود به متن های فیلمهای ژان-لوك گدار اذعان دارد. خود تارنتینو می گوید كه فیلم قصه های عامه پسند بر پایه سه خط داستانی كه قدیمی ترین لطیفه های جهان هستند، استوار است، یعنی روایت فیلمیك بر پایه قصه های عامیانه است: 1) یكی از اعضای گروه تبهكار همسر رئیس باند را بیرون می برد در حالی كه نباید به او دست بزند؛ 2 ) مشتزنی كه باید مبارزه را ببازد؛ 3 ) گنگسترها در ماموریتی برای كشتن.

در مثال دیگر گوست داگ ارجاعیست به سینمای گانگستری. فیلم پر از ارجاع به سینماست. آشكارترین ارجاع مربوط به سامورایی (ژان پی یر ملویل) است، كه قهرمانش همچون گوست داگ تنها بود، به پرنده ها علاقه داشت، و دست اخر با اسلحه خالی به مصاف دشمن رفت. همچنین فیلم شباهت غیر قابل انكاری دارد به لئون (لوك بسون) كه شاید دلیل آن تاثیر مشتركی است كه هر دو از فیلم ملویل پذیرفته اند. شاید هم گوست داگ پاسخ جارموش است به بسون. چرا كه در نهایت فیلم بسون یك محصول هالیوودی است و از فیلمهای فرانسوی بسون كه اصالت خود را داشتند كاملا دور است.

صحنه های متعدد خیابان گردی گوست داگ نیز به لحاظ استفاده از تكنیك اسلو موشن آدم را یاد راننده تاكسی (اسكور سیزی) می اندازد. اما مهمترین ارجاع به كتاب راشامون اثر آكوتاگاوا (و طبعا فیلم كوروساوا) است، چرا كه كتاب آكوتاگاوا

یكی از خطوط اتصال صحنه هاست. برخورد پست مدرنیستی فیلم با این موضوع كه بالقوه می توانست تفسیر پذیر و تكان دهنده باشد به گونه ای است كه آن را صرفا در حد یك ارجاع صرف به موضوع « تكان دهنده » و تفسیر پذیر داستان آكوتاگاوا و فیلم كوروساوا نگه می دارد.

نكته دیگر این است كه در فیلمهای پست مدرن كاركترها هم می توانند بینامتنی باشند. مثلا؛ وقتی تبهكاران در جستجوی گوست داگ به سراغ همه ی رنگین پوستان كبوتر باز ساكن در پشت بامها می روند، یكی از آنها « نوبادی » شخصیت فیلم مرد مرده است، با همان شكل و شمایل و همان تكیه كلام ( سفید پوست احمق گه ) ارجاع با معنی برای هم جنس بودن « نوبادی » و گوست داگ ( به قول یكی از تبهكاران: سرخ پوست و سیاه پوست یه چیزه ) و اشاره به هم خانواده بودن گوست داگ و مرد مرده. یا باز هم در مثالی دیگر، در فیلم قصه های عامه پسند (تارنتینو) لوچ مشتزن بینامتنی از كاراكتر مایك هامر در بوسه مرگبار (رابرت آلدریچ، 1955) و شبیه آلدوری بازیگر در فیلم شبانگاه (ژاك ترنر، 1956) است.

به کوشش

مصطفی سیفی

سینما و مدرنیسم

نگاهی اجمالی به ریشه های شكل گیری پست مدرنیسم در سینما

پست مدرن ماهیت گسیخته و ناهمگون هویت در جهان معاصر است. تبیین و تفسیر پست مدرنیسم و مدرنیسم به طور جداگانه امری سهل و آسان نیست. به همین منوال دیوید هاروی نیز عقیده دارد كه "حركت از مدرنیسم به سمت پست مدرنیسم تداوم، تشابه و استمرار به مراتب بیش از تفاوت و گسست به چشم می خورد."  اما دغدغه قریب‌الوقوع پست مدرنیسم به طور جدی گشودن نگره‌ای انتقادی نسبت به مدرنیسم است. به بیانی دیگر پست مدرنیسم ادامه آن رگه بدبینی است كه پیشاپیش در ایمان مدرنیسم توسط برخی مدرنیست‌ها به وجود آمده بود. بنابراین اگر از این منظر نگاه كنیم؛ پسامدرن، واكنشی است در برابر ایمان خوشبینانه مدرنیسم نسبت به مزایای علم و تكنولوژی برای بشر. انعكاس این ویژگی‌ها در سینمای پست مدرن به نوعی تقلید می‌انجامد. ژانرها تقلید می‌شوند، بازآفرینی نمی‌شوند. در این گونه از سینما، تصاویر یا بخش‌هایی از سكانس‌هایی كه در فیلم‌های پیشین ساخته شده بود دوباره دستچین می‌شوند. حتی یك فیلم می‌تواند یكسره از تصاویر و صداهای از پیش موجود ساخته شده باشد. در مورد زیبایی شناختی، پست مدرن سبک های مرده را بدون به هجو کشیدن آنها به طور طنز آمیز سازماندهی می کند (مرکزیت بینامتنیت).

در پست مدرنیسم هر چیزی مجاز است و به عبارتی دیگر همه قوانین و موازین سنتی بی اعتبار می شود. برخی منتقدان پست مدرنیسم را معلول واكنشی در برابر فرم ها و موازین تثبیت شده ی مدرنیسم می دانند. به باور فردریك جیمسن پست مدرنیسم به مثابه معلول ]یك دوره تاریخی[، در عین حال مظهر از بین رفتن تمایز بین هنر متعالی و فرهنگ عامیانه است. پست مدرنیسم نه بر سبك كه بر مفهومی از دوره بندی دلالت دارد كه " كار كرد آن عبارت است از مرتبط كردن پیدایش ویژگیهای فرمال جدید در فرهنگ، با پیدایش نوع جدیدی از زندگی اجتماعی، و نظم اقتصادی جدید".

ما، به تعبیری، در عصر ویكتوریاییجدید قرار داریم. یك سده پیش در چنین هنگامی امپرسیونیسم بحرانی را پشت سر می گذارد كه از درونش، پست امپرسیونیسم به عنوان جهت دهنده ی 20 سال بعدی پا به عرصه وجود گذاشت. شاید بتوان گفت پست مدرنیسم هم امكانی است برای فرآورده های جدید.

هر چند پست مدرنیسم آوانگاردیسم خاص خود را دارد اما در پست مدرنیسم، دیگر جایی برای تحلیل های آوانگارد مدرنیستی و روشهای کلاسیک وجود ندارد. پیرنگ های قدیمی، کنارگذاشته شده و جایش را به خطی بی پایان از پیش متن های روایی داده است. که در آن فقط حضور تماشگرانه مورد توجه است و زمان روایی تضعیف شده.

از اواسط دهه ی 1980، فیلمسازان مستقلی در آمریكا، اروپا و آسیا به نوعی فیلمسازی روی آوردند كه اكنون با گذر زمان و تشخیص ویژگیهای مشترك میان آنها، می توان آن را پست مدرن دانست. (این اصطلاح را ابتدا پیتر وولندر اوایل دهه ی 1990 درباره ی فیلم بازگشت بتمن (تیم برتون) به كاربرد كه منظورش پست مدرن به معنای یك سبك نبود بلكه تجلی جهان پست مدرن در سینما بود). شاید بتوان پیشرو ترین فیلمساز را در سینمای پست مدرن وودی آلن دانست كه پس از كمدی های اولیه اش در دهه های 1970 و 1980 و فیلمهای برگمانی اش در اواخر دهه ی 80، از اوایل دهه ی 1990 به ساختن فیلم هایی روی آورد كه پر از عنصر هجو، و ارجاع به انواع فیلمها بود. فیلمهای چون سایه ها و مه ها، زن و شوهرها، آفرودیت توانا، راز جنایت منهتن و از همه شاخص تر شالوده شكنی هری.

بی جهت نخواهد بود که بگوییم سینمای پست مدرن در نهایت، به کولاژی از ژانرها و سبک ها و شیوه های روایتی می ماند که در اینجا همان بریکولاژ است.هاروی معتقد است كه سیالیت، زودگذری، ناپایدار بودن، اختلاط و امتزاج (كولاژ) و تجزیه و پراكندگی محصولات هنری پست مدرن نظیر كتب، فیلم، معماری و هنر صرفا آینه های این پدیده ی انباشت متغییر و قابل انعطاف بشمار می روند.

یكی از فیلمهای مهم كه به عنوان یك الگوی پست مدرنیستی در میان آثاری از این دست محسوب می شود (بلید رانر)است. فیلم درباره انسانهای است كه به كمك دستاوردهای ژنتیكی تولید شده اند و ( replicates ) نام دارند كه برای خدمت كردن و به عنوان بردگانی كار كشته و ماهر تولید شده اند. از این موجودات در جهان خارج در ارتباط با كشف و استعمار سیارات دیگر استفاده می شود. این موجودات از عواطف انسانی بهرمندند، اما نوعا خطرناكند. عناصر پست مدرن مختلفی در این فیلم به كار رفته است. كه هر كدام نمایانگر دنیای پست مدرنیست كه ما در آن به سر می بریم. در ادامه به بررسی شیوه های پست مدرنیستی در سینما می پردازیم.

به کوشش

مصطفی سیفی

 

سینما و مدرنیسم

دکتر مهدی گلجان:مدرنیسم و سنت باعث بحران هویت شده است

دکتر مهدی گلجان گفت: اولین ضربه ای که به ما وارد شده است بحث مدرنیسم و سنت است که باعث بحران هویت شده به خصوص در جامعه دوازده امامی شیعه که بعد از جنگ های ایران و روس مساله بحران مذهب خودش را بیشتر نشان داده است.

دکتر مهدی گلجان گفت: اصولا چه نیازی داریم به سینمای ملی در تاریخ و کاوش در این باب یعنی در تاریخ چه دردهایی از مشکلات سینمای ما را حل می کند. جوابش شاید تنها پاسخ به این سوال نباشد چرا که باید جوابی فراتر از آن برای تاریخ در سینما پیدا کرد. با این مقدمه باید گفت: بشر قرن بیستم گویا با بشر قرن های پانزدهم یا هیجدهم متفاوت است به هر حال قرن بیستم یک جهش و حرکت بزرگ بود که با قرن های دیگر فاصله ای طولانی دارد. قرن ها گذشته هر کدام کامل کننده قرن قبلی بودند به عنوان مثال قرن هفدهم کامل کننده قرن شانزدهم بود و یا قرن هجدهم کامل کننده قرن هفدهم و قرن نوزدهم کامل کننده قرن هجدهم .اما خیلی از صاحب نظران معتقدند که قرن بیستم کامل کننده قرن نوزدهم نمی باشد

این قرن به حدی جهش داشت که با قرن نوزدهم فاصله زیادی دارد به خصوص کشف اتم که فاصله خیلی بزرگ با قرن نوزدهم ایجاد کرد. این قرن متفاوت ترین قرن با قرن ها قبلی است.
دکتر مهدی گلجان اظهار داشت: جامعه جدید و بشر جدید یک تعریف جدیدی می خواهد این بشر و انسان قرن بیستم چون با قرن نوزدهم فاصله ای طولانی دارد باید هویت جدیدی برای او قائل شد. یکی از مقوله هایی که بشر به دنبال ایجاد هویت بود هنر هفتم (سینما)است .هنری که در قرن بیستم آمد و فلسفه و هویت جدیدی به بشر داد.

وی افزود: مشکل از زمانی آغاز شد که ما وارد این چرخه یعنی هویت یابی و دست یافتن به این تکنولوژی شدیم که مدرنیسم به سراغ ما آمد و تقریبا از دویست سال قبل بحث مدرنیسم و سنت وارد زندگی شد و اولین ضربه ای که ما خوردیم از همین بحث مدرنیسم و سنت بود که بحران هویت را به وجود آورد چون اولین جنگ مدرنیسم با سنت از بین هویت است

دکتر گلجان تصریح کرد: اگر ما هویت و اصالت خود را حفظ نکنیم لطمات فراوانی خواهیم خورد و باید خیلی مواظب بود که مدرنیته وبه خصوص پدیده ای مثل سینما ،هویت های ملی و قومی ما را از دستمان نگیرد چرا که ما باید بتوانیم باز تولید فرهنگ خودمان را داشته باشیم.
دکتر مهدی گلجان بیان کرد: دوره های تاریخی، پاسخی است به سوالات دوره های قبل تاریخ، هویت ما همان پاسخ به سوالات است. سوالهایی که انسان امروزی از دل تاریخ دارد. هویت ایرانی از سوال ایرانی می آید ما پاسخ های بیرونی از نوع ایرانی نداریم، یعنی تاریخ ایرانی سوال ایرانی می خواهد. هگل می گوید: اگر تو می خواهی یک چیزی را بسازی قبلش را باید خراب کنی و تنها کسی که می تواند این کار را انجام دهد خداوند است، انسان وقتی می خواهد هویت بسازد باید هویت قبلی و گذشته را تخریب کند وی تاکید کرد: فیمینیسم یکی از موارد بیرونی و وارد شده ماست که در اسلام جواب نمی دهد و در کشور ما و کشورهای اسلامی مشکل و دغدغه به حساب نمی آیدچون فیمینیسم مساله ما نبوده و هیچ وقت هم جوابی برای آن نداشته ایم

.
دکتر مهدی گلجان تصریح کرد: وقتی دین گریزی در بین دانشجویان و جوانان ما وجود دارد بر می گردد به عدم هویت یابی و اسلام شناسی اساتید و اشخاص مرتبت به آن، اگر در مورد تاریخ و اشخاصی چون کوروش کبیر یا داریوش هخامنشیان به جوانان توضیح بدهیم آن ها اهمیتی به آن نمی دهند. چون هویت و ملیت خود را به طور اساسی نمی دانند یا نیاموخته اند.


علی یعقوبی

 

در این تصویر که روز 29 آوریل/ 9 اردیبهشت گرفته شده است، بازتاب نور خورشید در لکه نفتی به خوبی وسعت آ

نهم ارديبهشت

 

کسانی که گذشته را بیاد نمی اورند محکوم به تکرار آن هستند

در تصویر زیر می‌توانید گروه‌های اعزام‌شده برای جمع‌آوری لکه نفتی را ببینید. می‌توانید اندازه آن‌ها ر

گروه هاي اعزامي

روز 27 آوریل/ 7 اردیبهشت، لکه نفتی تقریبا به نزدیکی ساحل لوییزیانا رسید. وضوح کم لکه در این تصویر،‌

هفتم ارديبهشت

این تصویر مربوط به یک روز بعد از انفجار است،‌ زمانی که هنوز لوله دهانه چاه جدا نشده بود.



اول ارديبهشت

منظره لكه نفتي خليج مكزيك

منظره لكه نفتي

عشق در انديشه مولانا

 

عشق در انديشه مولانا

بنا به عقيده مولوي، ساكنين روي زمين از يك سرزمين واحد آمده‌اند و از راه تعليمات مي‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جديدي از هماهنگي به عنوان هدف، به يكديگر وابسته شوند و بدين ترتيب جدايي، چندخدايي، دوگانگي و افتراق از بين مي‌رود:

 

منبسط بوديم و يك جوهر همه
بي‌سر و بي‌پا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي‌گره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه‌هاي كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق

تا رود فرق از ميان اين فريق

�مولوي پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد كه در زير شكل و قالب، درياي حقيقت وجود دارد كه هر انسان مقدس، جامع و پيامبري آن را كشف كرده است.  اين درياي حقيقت به‌طور مرموزي سرچشمه رشد و تكامل انسان را در داخل ضمير ناآگاه پنهان كرده است. مولوي معتقد است كه خويشتن واقعي او يعني آنچه پدرش يا محيط در او پرورش داده است، نيست بلكه آن چيزي است كه عالم در او آفريده است.انسان پيوسته درباره دنياي بزرگ و بي‌انتهايي كه در قالب تن جا خوش كرده انديشيده است.

عشق را �پديده نخست� مي‌توان خواند. همان‌طور كه مي‌دانيم قديم در برابر حادث و به معني آنچه كه براي پديد آمدن آن نتوان زماني تعيين كرد، گفته مي‌شود و حادث تمام پديده‌هاي هستي است، كه براي پيدايي و زندگي آنان مي‌توان آغازي تعيين كرد. عشق نيز نه به مفهوم عاميانه و محدودي كه همگان از آن فهم مي‌كنند بلكه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مايه و پايه استواري و ماندگاري جهان مادي و معنوي است و نيرويي است كه هستي را به كمال‌جويي و حدوث تازه‌تر و كامل‌تر از ناقص برمي‌انگيزد.

�پس عشق نسبت به ذات پروردگار كه آن را قديم اول بايد خواند حادث و نسبت به هر پديده ديگر قديم است زيرا كه عشق مايه به‌وجود آمدن جهان هستي و اجراي اراده قديم اول و مبدأ كل است.�

ديرينگي عشق نسبت به عرفان اين نكته را به اثبات مي‌رساند كه عرفان برآمده از عشق است. گوياترين گواه اين معني را در حكمت فلوطين و تفسير  وي از عشق معنوي و پيوند آن با خير و نيكويي و جمال مي‌توان يافت‌.از ديد اين فيلسوف عارف آدمي داراي مقام علوي بوده و جاي در ملكوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگي به تعلق‌هاي دنيوي و سر نهادن بر خواهش‌هاي نفساني كه خاستگاه انواع آ‌لودگي‌ها و زشتي‌ها و پليدي‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگي از مقام انساني گرفتار آمده و از اصل خويش جدا مانده است.

آنان كه از اين جدايي سينه‌اي شرحه شرحه دارند و آرزوي پيوستن به اصل و مبدأ كل را در سر مي‌پرورانند، ناگزير از تزكيه و تهذيب نفس و پرهيز از هوسهاي نفس هستند تا سبكبال و سبك بار راه وادي دوست را پيش گيرند.

مولوي نيز در مثنوي منشأ اصلي روح و هبوط آن به دنياي ماده و نيز بازگشت دوباره به منزلگه حقيقي را مطرح مي‌كند. به اعتقاد او انسان با ايثار و تواضع امكان دست يافتن به واقعيت خود را مي‌يابد و همواره از نيروي دروني انسان و شكوه شگرف آن سخن گفته است.

دفتر اول كه با شكايت و حكايت ني‌ آغاز مي‌شود، شكايت از دوري است.

دوري از معشوقي كه جان ني را به فغان واداشته و از حسرت اين فراق و سوز و داغ اين جدايي چنان مي‌نالد كه هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه مي‌كند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوي باعث نمي‌شود كه خواننده صاحب دل پي به اين موضوع نبرد كه زمينه اصلي تمامي اين مباحث عشق است كه مانند رشته‌اي آنها را به هم پيوسته است. حركت به جهت مشخصي كه همانا مبدأ هستي و عشق است، در تمام مثنوي مشهود است.

مولوي پس از بيان شكايت ني، بلافاصله داستان عشق پادشاه و كنيزك را آورده است. در اين حكايت نيز همانند بقيه حكايت‌هاي مثنوي مسائل با رمز و اشاره بيان شده است و سپس به تفسير آن پرداخته شده است.

 در اين داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدايي و مجازي آن اشاره شده است كه اين نوع عشق در كل پديده‌هاي هستي مشهود است و  همانند كشش و ميل دوجانبه‌اي است كه خاك و گياه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوي هم مي‌كشاند و عشق را نيروي محرك تمامي كائنات مي‌سازد. اين عشق كه قانون وجود است در همه عالم  قاهرست و عشق جسماني انسان نيز از همين مقوله و در اين مرحله از عشق كه به قلمرو حيات حيواني مربوط است با ساير انواع حيوان تفاوت ندارد.

� معهذا در انسان عشقي هم هست كه ناشي از ماهيت انساني اوست و نه فقط در قياس با عالم حيواني بلكه در قياس با عالم ملائك هم مايه امتياز است و ناشي از نوعي دانش و شناخت است كه شايد آن را معرفت بايد خواند.

 

خصوصیات جامعه امام زمان(عج)

امام زمان(عج)، جامعه‏اش را بر این چند پایه بنا می‏کند:

اول بر نابود کردن و قلع و قمع کردن ریشه‏های ظلم و طغیان؛ یعنی، در جامعه‏ای که در زمان ولی عصر - صلوات الله علیه - ساخته می‏شود، باید ظلم و جور نباشد؛ نه این‏ که فقط در ایران نباشد، یا در جوامع مسلمان‌نشین نباشد، در همه دنیا نباشد. نه ظلم اقتصادی و نه ظلم سیاسی و نه ظلم فرهنگی و نه هیچ گونه ستمی در آن جامعه دیگر وجود نخواهد داشت. باید استثمار و اختلاف طبقاتی و تبعیض و نابرابری و زورگویی و گردن کلفتی و قلدری از عالم ریشه کن بشود.

دوم: خصوصیت جامعه ایده آلی که امام زمان (صلوات الله علیه) آن را می‏سازد، بالا رفتن سطح اندیشه انسان است؛ هم اندیشه علمی انسان و هم اندیشه اسلامی انسان؛ یعنی، در دوران ولی عصر(عج) شما باید نشانی از جهل و بی سوادی و فقر فکری و فرهنگی در عالم پیدا نکنید. آن ‏جا مردم می‏توانند دین را به درستی بشناسند و این همچنانی که همه می‏دانید، یکی از هدف‏های بزرگ پیامبران بود که امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلامه علیه) این را در خطبه نهج البلاغه شریف بیان کرده است: «و یثیروا لهم دفائن العقول.‏»

در روایات ما وارد شده است که وقتی ولی عصر(عج) ظهور می‏کند، زنی در خانه می‏نشیند و قرآن را باز می‏کند و از متن قرآن، حقایق دین را استخراج می‏کند و می‏فهمد؛ یعنی چه؟ یعنی آن‏قدر سطح فرهنگ اسلامی و دینی، بالا می‏رود که همه افراد انسان و همه افراد جامعه و زنانی که در میدان اجتماع هم بر فرض شرکت نمی‏کنند و در خانه می‏نشینند؛ آنها هم می‏توانند فقیه باشند، دین شناس باشند. می‏توانند قرآن را باز کنند و خودشان حقایق دین را از قرآن بفهمند و شما ببینید که در جامعه‏ای که همه مردان و زنان در سطوح مختلف، قدرت فهم دین و استنباط از کتاب الهی را دارند، این جامعه چقدر نورانی است و هیچ نقطه‏ای از ظلمت در این جامعه دیگر نیست. این همه اختلاف رویه، دیگر در آن جامعه معنایی ندارد.

خصوصیت‏ سومی که جامعه امام زمان(عج)، جامعه مهدوی دارا هست، این است که در آن روز، همه نیروهای طبیعت و همه نیروهای انسانی، استخراج می‏شود. چیزی در بطن زمین نمی‏ماند که بشر از آن استفاده نکند. این همه نیروهای معطل طبیعی، این همه زمین‌هایی که می‏تواند انسان را تغذیه کند؛ این همه قوای کشف نشده (مانند نیروهایی که قرن‏ها در تاریخ بود؛ مثلا نیروی اتم، نیروی برق و الکتریسیته، قرن‏ها بر عمر جهان می‏گذشت و این نیروها در بطن طبیعت‏ بود؛ اما بشر آنها را نمی‏شناخت، بعد یک روزی به تدریج استخراج شد) همه نیروهای بی شماری که از این قبیل در بطن طبیعت هست، در زمان امام زمان(عج) استخراج می‏شود.

جمله دیگر و خصوصیت دیگر این است که محور در دوران امام زمان(عج)، محور «فضیلت و اخلاق‏» است. هر کس دارای فضیلت اخلاقی بیشتر است، او مقدم‌تر و جلوتر است. حالا اگر به آیات و روایات مراجعه بکنید (که البته محققین و متتبعین مراجعه‏کرده‏اند) خصوصیات بیشتری را هم پیدا می‏کنید.

حالا همین چهار خصوصیت: «جامعه‏ای که در آن نشانی از ظلم و طغیان و عدوان و ستم نیست‏»؛ «جامعه‏ای که در آن اندیشه دینی و اندیشه علمی انسان‏ها در سطح بالا است‏»، «جامعه‏ای که در آن همه برکات و همه نعم و همه نیکی‏ها و زیبایی‏های عالم بروز می‏کند و در اختیار انسان قرار می‏گیرد» و بالاخره «جامعه‏ای که در آن تقوا و فضیلت و گذشت و ایثار و برادری و مهربانی و یک رنگی اصل و محور است‏»، یک چنین جامعه‏ای را شما در نظر بگیرید. این همان جامعه‏ای است که مهدی موعود ما و امام زمان ما و محبوب تاریخی دیرین ما - که هم اکنون در زیر همین آسمان و بر روی همین زمین زندگی می‏کند و در میان انسان‏ها هست - به وجود خواهد آورد و تامین خواهد کرد.

 

منبع:

خطبه نماز جمعه آیة الله خامنه‌ای،  6/4/59.

 

شعر

مولانا

ای غایب از این محضر ...... از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر ...... از مات سلام الله

ای نور پسندیده ...... وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر ...... از مات سلام الله

ای صورت روحانی ...... وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر ...... از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی ...... و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر ...... از مات سلام الله

ای غایب بر حاضر ...... بر حال همه ناظر
وی بهر همه گوهر ...... از مات سلام الله

ای شاهد بی نقصان ...... وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در صدر ...... از مات سلام الله

وی جوشش می از تو ...... وی شکر نی از تو
و از هر دو تویی خوش تر ...... از مات سلام الله

سینمای آخرالزمانی و مهدویت

 

سینمای آخرالزمانی و مهدویت

پژوهش سینمایی در این موضوع و تبیین رابطه قابل دفاع سینما با آن، از بایسته‏های ورود به چنین عرصه‏ای است.

پژوهش سینمایی در این موضوع و تبیین رابطه قابل دفاع سینما با آن، از بایسته‏های ورود به چنین عرصه‏ای است. تنها ادعای داشتن منابع و ذخایر كافی نیست و نیاز جدی و عمیقی به كاوش‏های سینمایی و هنری در آن وجود دارد.

موعودگرایی و مفاهیم آخرالزمانی، بستر دراماتیكی برای سینمای هالیوود است. تعداد فیلم‏هایی كه مستقیماً یا ضمناً با این تم‏ها ساخته شده‏اند، فوق انتظارند. جاذبه‏هایی كه دنیای نادیده و موعود در انتهای خود با خود حمل می‏كند، پر از اكشن، اهریمن، نجات دهنده و قدرت‏های محیرالعقول و گسست‏ها و پیوندهای غیرمنتظره، در زمان و مكان است و مگر سینما به چیزی جز اینها استوار می‏شود؟ جاذبه‏های بصری و دراماتیك برخی از این فیلم‏ها نظیر آرماگدون، ترمیناتور، ماتریكس و...، هوش از سر تماشاگر عادت زده می‏برد و ما را از نكته‏های اساسی‏تری غافل می‏كند. پایه‏های تئوریك و معرفتی این تصور از موعودگرایی بر چه پایه‏ای بنا شده است و این كه با تماشا و دقت در مبانی این سینما، دچار چه حس منفعلانه‏ای می‏شویم؟

ساده نگرانه‏ترین حركت، شبیه‏سازی مفاهیم این سینما با مشتركات لفظی آن در تشیع و آه و حسرت و آرزو برای ساختن فیلم‏هایی با مضمون صریح‏تری درباره مهدویت و انتظار است كه حتی در میان برخی نویسندگان و منتقدین هم دیده می‏شود! در ادامه این نگرش، سعی در پیدا كردن اسرار و رموز صهیونیستی و استكباری و پیچاندن همه آن چه در فیلم دیده می‏شود، برای اثبات مقصود دل و محكوم كردن سازنده و نویسنده است؛ بدون توجه به درستی یا نادرستی ادعاها و مستندات.

در این میان، آن چه بیش از هر چیز خودنمایی می‏كند، سینما است. محكوم كنندگان و آرزومندان، هیچ كدام به مبانی سینما توجهی نمی‏كنند و فارغ از باید و نباید ذات این هنر (صنعت) به مضمون و بیشتر از آن به پشت پرده سینما نظر دارند. سینما برای حیات و رشد خود، نیاز به درنوردیدن عرصه‏های تازه و حتی ممنوع برای داستان‏پردازی دارد. در این میان، هر قدر فضای تاختن اسب خیال، خصوصاً در امور غیرمحسوس بازتر باشد، صنعت‏گران هالیوودی، عشق بیشتری به آن می‏ورزند.

امروز در سده دوم تاریخ سینما، هیچ بخش جذابی از كتاب مقدس و آثار و افسانه‏های كهن و اعتقادات افسونگر ادیان و مكاتب الهی و غیر الهی، از دیدرس آنها دور نمانده است. اعتقاد به موعود و منجی و اجرای آخرالزمان كه فصل مشترك همه ادیان است نیز دستمایه جذابی برای بسیاری از كارگردان‏ها و تهیه‏كنندگان شده است؛ اما تنها چیزی از این مفاهیم در چرخه تولید سینما به كار گرفته می‏شود كه با ماشین تخیل همسانی داشته باشد و به عبارت دیگر، به جذابیت درام و رونق مالی منجر شود و البته نباید و نمی‏توان نگرش و مبانی یهودی و مسیحی را كه در ساختار این سینما اهمیت زیادی دارد، ندیده گرفت؛ اما تفسیر و تعبیر و یا ترجمه و تأویل‏های غریب، بیش از همه به درك درست ما از آن سینما لطمه می‏زند. آدرس غلطی كه به دوستی با دشمن یا دشمنی بیهوده منجر شود، جز ضرر هیچ بهره‏ای برای ما ندارد.

برخی برنامه‏های تلویزیون و نقدهای مطبوعاتی كه برای روزنمایی و واشكافی از چهره فیلم‏های فریبنده آخرالزمانی ساخته و نوشته می‏شود، مشحون از چیزهایی است كه كمترین ارتباط را با سینما و بیشترین سود را نصیب سازندگان آنها می‏كند. معمولاً مخاطبین این برنامه‏ها و نقدها، شناخت دقیقی از فضا و متن ندارند و آن چه را ارائه می‏شود، حقیقت مسلم فرض نموده، با دیدگاه غلط به تماشا و برداشت از فیلم می‏نشینند و از سوی دیگر، تبلیغی ضمنی برای اذهان آشفته و جست‏وجوگر نیز به وجود می‏آید كه اگر با همان تفاسیر ادامه یابد، به نتایج خطرناكی منجر می‏شود. شناخت درست از هر موضوع و پدیده، شرط لازم نقد و اظهارنظر است و در این جا، علاوه بر شناخت مفاهیم كلامی، باید از سینما و رابطه آن با جهان نیز شناخت داشته باشیم.

در این میان، علاقه‏ها و جاذبه‏های خارج از متن نیز سعی می‏كند راهی به سوی سینمای ایرانی باز كند و مفاهیم ظاهراً مشابه را بازسازی یا باز تولید كند. هر چند تعداد فیلم‏های سینمایی و سریال‏های تلویزیونی با چنین مضمونی چندان زیاد نیست؛ اما علاقه و اشتیاق كسانی كه سیاست‏گذاری مالی و فرهنگی این جریان را بر عهده دارند، آن قدر زیاد است كه می‏توان انتظار داشت در سال‏های نه چندان دور، تعداد فیلم‏های آخرالزمانی در سینما و تلویزیون ما قابل تأمل شود.

گرچه ضعف تكنولوژی در سینمای ما، مانع از ساختن آثار خیره‏كننده با جلوه‏های بصری بهت‏انگیز می‏شود، اما لااقل در داستان‏سرایی و خلق موقعیت‏ها و شخصیت‏های بكر، تصور می‏شود، چیزهای تازه و بدیعی وجود دارد. حكایت‏ها و داستان‏های تاریخی دوران غیبت، ماجراهای خارق العاده یاران و مرتبطین با امام زمان كه در منابع مختلف ذكر شده‏اند و نیز پیوندهای موضوع مهدویت با جامعه معاصر و تبیین مفاهیمی مثل انتظار، غیبت، مصلح و منجی از دیدگاه تشیع، از دغدغه‏هایی هستند كه آن سیاست‏گذاران و احتمالاً سینماگران انتظار دارند در این سینما بازتولید و عرضه شوند؛ اما آن چه برای داشتن چنین سینمایی لازم است، بسیار فراتر از این تصورات است. بخشی از آن چه سینما را به وجود می‏آورد، داشتن ایده جذاب و داستان خلاق است؛ اما تصور این كه با موضوعات احتمالاً پرمخاطب و پرجاذبه، می‏توان اثری سینمایی را به وجود آورد كه همه آثار و شرایط حرفه‏ای و هنری را دارا باشد، اشتباه است. هر اثر هنری، زمانی شكوفا می‏شود و هویت می‏یابد كه علاوه بر رعایت مراتب هنری در آفرینش آن، بستر معرفتی و نظری كاملی در محیط آن موجود باشد؛ یعنی سیاست‏گذاران و سینماگران، علاوه بر شناخت دقیق سینما، از مضمون - كه در این جا موعود و مهدویت است - نیز آگاهی و اشراف كامل داشته باشند و رابطه منطقی و عقلانی بین این دو را تبیین نموده باشند. این رابطه، كمك شایانی به دوری گزیدن از ورطه شعار و تبلیغات صوری می‏كند.

در سال‏های اخیر، تعداد عناوین و نام‏هایی كه از سوی سیاست‏گذاران برای سینمای مطلوب ارائه، توصیه و تبلیغ شده است، كم نیست؛ سینمای معناگرا، سینمای مسلحانه، سینمای فرانگر و...؛ اما آن چه مغفول مانده و باعث ناتوانی در رشد این سینما شده، عدم معرفت و تبیین رابطه بین سینما و مضامین موردنظر سیاست‏گذاران می‏باشد. در این موضوع، آن چه كم اهمیت و ساده تصور می‏شود، این بستر و رابطه است كه در نمونه هالیوودی، دقیقاً می‏توان این توانایی را دید.

رابطه متقابل سرمایه، تكنیك و خلاقیت، بر پایه‏ای از مبانی حساب شده نظری استوار شده است كه هر چند ممكن است صرفاً جنبه سینمایی داشته باشد و فقط برای اثری خاص بنا نهاده شده باشد، اما مخاطب، كاملاً آن را جدی گرفته، همچون جزئی از فرامین مقدس، باور می‏كند. این رابطه و بستر، در سینمای ما غایب است. موضوع عظیمی مثل «مهدویت»، اگر فارغ از این مراحل ومقدمات به سینما راه پیدا كند، جز لوث كردن و از دست دادن فرصت‏های بدیع خود و احتمالاً تقلید خام از نمونه هالیوودی، دستاوردی نخواهد داشت.

پژوهش سینمایی در این موضوع و تبیین رابطه قابل دفاع سینما با آن، از بایسته‏های ورود به چنین عرصه‏ای است. تنها ادعای داشتن منابع و ذخایر كافی نیست و نیاز جدی و عمیقی به كاوش‏های سینمایی و هنری در آن وجود دارد.

مطالعات شيعه شناسي

 

 

 

 

مقابسه عرفان امام خميني (ره ) با حافظ و مولانا

مقابسه عرفان امام خميني (ره ) با حافظ و مولانا

 

مقدمه:

انتخاب این عنوان نه به تعبیر نیاز بوده، بلکه جرقه‌ای در اندیشه‌ام پدید آمد، احساس کردم که امام خمینی را بدور از سیاست مورد ارزیابی قرار دهم. با توجّه به عمق حالات و روحیات او، گفته‌ها و مطالعه کتابهایش بالاخص «جهاد با نفس» را که در سالهای قبل از انقلاب مطالعه می‌کردم. او را بدور از تبلیغات و تمجیدات درک نموده و ویژگی خاص او را که همان «جسارت» بود در اندیشه پنهان داشتم تا اینکه فرصتی پیش آمد. جمله نقش امام خمینی در عرفان انگیزه نگارشم را پدید آورد.

اندیشیدم تنها راهی که می‌تواند مرا با خلوت او آشنا سازد گفته‌های پنهانی اوست که بصورت نسخه‌هایی تحت عنوان «باده عشق»، مطالعه نموده در خلوت او نشینم سراپا عشق بودن او را، دریابم...

آنچه را خواستم، از جسارت او یافتم. یافته‌های خود را بدینگونه بیان می‌دارم، خواستم گاه گاه او را با حافظ و گاه با شمس در قیاس نشانم... هر کدام جایگاهی بس بلند و عمیق در عرفان دارند... هر کدام در گوشه‌ای خاص. چون زمان بطور همسان با شخصیت عرفانی آنها تطابقی ندارد، بنابراین به نکاتی اندک، بسنده می‌نمایم. یقین دارم که این اندیشه کامل و این تحلیل جامع نیست، اما می‌تواند اندیشه‌های مشتاقان را در اندیشه و عرفان به مباحثه و مجادله کشاند. ابتدا عشقی را در خمینی و حافظ بطور خلاصه و مجمل بیان می‌کنم، سپس اندیشه‌های امام خمینی را به بحث می‌نهم، در پایان قضاوت را بعهده صاحبنظران وا می‌گذارم.

آغاز کلام

حافظ و امام هر کدام به نوعی مدعیان عشق را پشیزی نمی‌خرند. عشق از دیدگاه حافظ خدمت یار است، پنهان داشتن جلوه معشوق در لباس عشق. حافظ اندیشه در نیاز معشوق را می‌پوید و عاشق‌گونه می‌رود، در این حرکت گاه عقل را و گاه عشق را به محراب نیاز می‌برد....

اما امام عشق را در تلاطم اندیشه می‌جوید، پس از شریعت خود را در طریقت حق مأیوس نمی‌داند. با خستگی همراه با امید راهی را می‌پیماید که در هر مرحله، پوییدن را لمس کرده تجربه می‌گیرد. آنوقت رهایش می‌سازد، زیرا آن را مطابق مقصود نمی‌شناسد.

عشق در امام حرکت و جوشش می‌آفریند او را سرآمد عصرش قرار می‌دهد... او با خود می‌اندیشد که دیگر شایسته نیست در قید و بند کلمات و فلسفه بماند، زیرا دریافته است که مرحله عمل فرا رسیده است. این راهی است که عرفا بنوعی برای رسیدن به مقصد طی می‌کنند.

حافظ گویاتر از زمانش سخن می‌گفت، امّا جسارت امام خمینی فراتر از زمانش بود. حافظ جامعه را بعهده نگرفت امّا... امام خمینی چون شمس در عین بی‌نیازی نیاز به رهبری در دلهای مردم را، جستجو داشت، شمس به نوعی می‌خواست از طریق تربیت و اخلاق، هنجارهای معنوی را در جامعه استوار سازد زر و زور و تزویر را در لابلای عشق و شناخت و ایثار و فداکاری محو نماید اندیشه را در انسانیت جاودان دارد. تا عشق را متجلّی ساخته، جهل را خجل کند. دانایی و هوشیاری و بی‌نیازی را زیربنای جامعه مغول‌زده زمان خود نماید.

نقش امام خمینی در این برهه با شمس همگام است با اندک تفاوت براساس تکنیک و وضعیت جامعه، امام خمینی می‌خواهد اندیشه خود را که مایه گرفته از عشق راستین است در تربیت جامعه مؤثر نماید پس به هدایت جامعه برگزیده می‌شود. امام خمینی، براساس عشق، حرکت را در مردم، مردمی که دارای یک فکر و سلیقه نبودند، امّا همگان تشنه شناخت بودند، جاری ساخت، آنها را متحد نمود و آهنگ وحدت را در کلامشان تسبیح‌وار آویخت. آنگونه تجلّی یافت که مانند مردان بزرگ دیگر به قضاوت تاریخ نشست.

عشق امام خمینی از اینجا در حرکت خود متجلّی می‌شود، آنجا که می‌فهمند همه چیز را، امّا نمی‌فهمند او را، درک او را، تنهاست در درک حقیقت غمگین از جهالت جامعه.

بنابراین او حق دارد بگوید:

«راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود

جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست».

جز او، همه را نامحرم و بیگانه اسرار خود می‌شناسد، در اینجا درک عشق را از جامعه خود دور می‌بیند، اصرار در همگام کردن جامعه با خود را ندارد. در کلامی خود را می‌نمایاند:

«دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد

محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد»

... حکم تکفیر شیخ و زنجیر محتسب را وسیله ریاضت و یقین به شناخت خویشتن

خود می‌خواند. دگرگونی و پاشیدگی درون را مدیون آنان دانسته آنگونه که مخالفین شمس باعث جسارت در برون افکنی نیازهای کاذب او شده‌اند. یا علی را که بر ضارب خود رحم می‌آورد، زیرا جوهر او را که جلوه‌ای از معشوق است در او می‌بیند چگونه می‌تواند چون مدعیان عشق، عشق را آلوده به انتقام کند، گناه او را می‌بخشد زیرا جوهر وجودی او در هاله‌ای از جهالت و گمراهی پنهان گشته، پس چگونه با جهل مقابله کند! ؟

غمگین است، نمی‌خواهد پدیده و جوهر الهی که در وجود او نهفته شده با بدآموزی و غلط اندیشی. نمایان نیست تصرّفی بشود! چه کند! که فطرت پاک ضاربش در تارهای جهل و انحطاط تنیده شده است...

این عمق‌نگری را در حرکت ظاهری شیخ و محتسب می‌بینیم، که چگونه نیاز در عشق را جستجو می‌کند. بنابراین از خود بیرون آمده در او جای می‌گیرد، راه خود را بدینگونه از مدعیان عشق و زاهدان ریایی و فرصت‌طلبان جدا می‌سازد که:

«آب کوثر نخورم، منّت رضوان، نبرم

پرتو روی تو‌ ای دوست جهانگیرم کرد»

«آب کوثر» و «منت رضوان»، دو نیاز به دو صور مجازی، دو وسیله که زاهدان و عابدان را برای رسیدن به آن به جدال و تفرقه وا می‌دارد. دو مانع که از دیدن معشوق محرومشان می‌کند...

دگرگونی و پاشیدگی او را از نیاز به کوثر و منّت از بهشت، بی‌نیاز کرده است... اساس حرکت خود را بر آنها استوار نمی‌سازد، زیرا پرتوی روی دوست هرگونه ایجاد توقع را بی‌جواب می‌گذارد، منّت‌جو نمی‌شود، در وظیفه خود متعهد است،، بنده عشق اوست نه برده نام و عظمت، در عین بی‌نیازی، نیازمند است. در اینجا امام خمینی مستقیماً خود را به دوست می‌رساند امّا حافظ، پیرو مراد را وسیله الهام خود قرار داده تا رسیدن به مقصود الهام گرفتن از آن را لازم می‌داند. شاید عصر حافظ، عصر امام نبود... شمس نیز چون خمینی از پیر سخن نمی‌گوید. او پیر را در خود می‌یابد، او تبلور عصر خویش است. امام خمینی مراحل سلوک را برای رهروان عشق چندان جدی نمی‌گیرد، پیر،

وسیله ایست که به آنی، رهایش می‌کند:

«پیر میخانه بنازم که بسر پنجه خویش

فانیم کرده عدم کرده و تسخیرم کرد»

«من خراباتیم از من سخن یار مخواه

گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه»

«با قلندر منشین گر که نشستی هرگز

حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه»

این حکمت، فلسفه و آیه و اخبار را تکرار تکرار می‌داند و پوستی بر مغز احساس می‌کند. که پوست را باید درید و مغز را پویید. زیرا مدعیان عشق معتقد به وجود عینی عاشق و معشوق هستند، آنان «عشق» را نمی‌بینند مگر در جلوه عشّاق... امّا...! عشق مورد قبول امام و شمس و حافظ و عرفای بنام، بدینگونه عشّاق را که به قالب‌پردازی معشوق مشغولند بازیچه دنیا می‌دانند، به پشیزی نمی‌خرند...

«مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز

آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد»

عشق را سر تا پا انتظار است و بس، انتظار، مرحله تلاطم و پویایی «عشق» است. «انتظار» سرشار از اندوه شیرین است، بمصداق کلام از در برآمده مولانا: «عشق در دریای غم غمناک نیست».

«انتظار»، فرصتی است برای شکستن قفس تن، تکامل روح، پروردن جان. عشق را، در جان نشاندن است... نقش خواستن را، شکستن است. در خلوت تنهایی به اسرار عشق نشستن... زمان را، به تسخیر عقل سپردن، عشق را، بر عقل مسلّط نمودن، سر بی‌جان را به پای جانان فکندن است... دل دلخسته را به خسیدن تیر مژگان معشوق منت نمودن انتظار عاشق از معشوق که خود طریقت عشق است.

در اینجا عاشق در طریقت، هر چه از معشوق طلب می‌کند، زیباست. زیرا نیاز عاشق غرور معشوق را افزون می‌کند، دعای عاشق دل معشوق را سخت‌تر می‌نماید، تمنای وصال عشق درد هجران را افزون می‌سازد وفای عاشق جفای معشوق را، اینجاست که عشق پرشورتر، پویاتر و خالص‌تر می‌گردد.

اینهمه از ثمرات انتظار است، انتظار....

«من جفایت به جان خریدارم

از تو ترک جفا نمی‌خوام»

مرحله گام به گام یکی شدن عاشق در معشوق و در جای دیگر می‌فرماید:

هر جفا از تو بمن رفت بمنّت بخرم

بخدا یار توأم یار وفادار توأم

تجلّی حق، در انسان است. از عشق انسان است. معشوق را در عشق عاشق جستجو می‌کند.

«هیچ دانی که من زار گرفتار توأم»، «بس کن ای جغد، ز ویرانه خود دم بزنید»، ریاضت و زدودن آثار غیر حق، «تا گیسوی تو آخر بکمندم افکند، اعتراف....!»

در جای دیگر....

به ذکر و دعا و فکر نیازی نمی‌بیند...

می‌گوید:

«تو دعای منی، تو ذکر منی

ذکر و فکر و دعا نمی‌خواهم»

«هر که را بنگری فدایی توست

من فدایم، فدا نمی‌خواهم»

... سرشار از وحدت است. جهت نمی‌شناسد، وسیله نمی‌طلبد. او را می‌خواهد، در اوست، او را می‌بیند محور نمی‌شود، محور را می‌شکند، شخصیت‌سازی را در تاریخ اندیشه‌اش با این بیت:

«هرگه را بنگری فدایی توست

«من فدایم، فدا نمی‌خواهم»

را مطرود می‌داند.

او تخت و جایگاه و مقام نمی‌خواهد. بنوعی می‌خواهد در تاریخ گم شود، امّا این عصاره عشق خود تاریخ می‌شود. تاریخ را می‌سازد. آنگونه که: زرتشت ساخت، محمد(ص) ساخت، علی(ع) ساخت، شمس ساخت و حافظ...

او هر چه می‌بیند و می‌شنود «عشق» است. هر جا که عشق باشد زهد و ریا بازاری نخواهد داشت.

«دکّه زهد ببندید در این فصل طرب

که به گوش دل ما نغمه «تار» آمد باز»

همگام با اندیشه زهد شکن شمس، زهد با تمامی ابعادش به کناری می‌زند، خود را در «تار» که «غنای عشق» اوست، محو می‌کند. او چگونه شدن را در خود به تصویر می‌کشد.

«چکنم، غمزده‌ام، شیفته‌ام، سوخته‌ام

عشوه‌ات واله آن لعل گهر بارم کرد»

عشوه در اینجا حرکت موزون و لطیف جلوه عشق است که عاشق را سرشار از شدن

می‌کند سر تا پا عشق می‌شود. از دیار خویشتن خود بیرون آمده. در طریقت مسلط بر مَنهای خود گشته و خرد را به تسلیم عشق وا می‌دارد.

«عشق دلدار چنان کرد که منصور مَنِش

از دیارم بدر آورد و سردارم کرد»

«باده از ساغر لبریز تو جاوید ساخت

بوسه از خاک درت محرم اسرارم کرد»

«عشقت از مدرسه و حلقه صوفی راندم

بنده حلقه بگوش در خمّارم کرد»

اقرار می‌کند، سرزنش مدعیان عشق را بر خود گوارا نموده بدیدار زیباتر از عشق می‌شتابد. مدعیان عشق او را به قضاوت می‌نشانند. از غرور و منیت با او سخن می‌گویند، اما غافل از اینکه این عاشق پاک باخته جز درد عشق و سینه بی‌دل بضاعتی ندارد، او غرور و منیت را در مسلخ عشق قربان نموده، زیرا تار گیسوی او آخر به کمندش افکند، اعتراف به بندگی عشق است. عشق، او را از آموخته‌ها متواری داشته «ساغر» مرحله بین طریقت و حقیقت است و «باده» را که «اسرار بی‌خبری در نیاز» است. سبب جاودانگی خود می‌داند.

مدرسه: منظور از «شریعت» است، «حلقه صوفی»، «شریعت پذیرایی» است که آنچه دارند کلام است و فلسفه، در قید عقل ماندن، عشق را به تسخیر خرد انگاشتن... اما خمینی از «ساغر» باده می‌نوشد، بوسه از خاک در معشوق برمی‌گیرد، تا دیوارهای زهد و ریا را بشکند و محرم اسرار گردد. همانگونه که مولوی از باده شمس به نیازی رسید که مدرسه و حلقه تصوف را به یکباره رها نمود، بدانگونه که فرهنگ عشق او را در ادب به تفسیرش کشید....

حافظ که اینجا خود در بلندای عرفان اجتماعی است، «ساغر» و «باده» را از پیر و مراد خود می‌گیرد. وقتی منصور به پادشاهی می‌رسد، او را مهدی دین پناه به تصویر می‌کشد، در دل مردم عصرش نور امیدی را تازه می‌گرداند، تا از قرار مردم، خود، آرام گیرد. حافظ بشارت‌دهنده‌ای است، که مردم به انتظار نشسته را نوید رهایی می‌دهد...

امّا خمینی خود «بشارت» است، که منصور منش سکّان جامعه را بدست می‌گیرد این جسارتی است بدیع و... اما عرفان به آن پاسخی نمی‌دهد.

امام خمینی خود، در جایگاهی فراتر از عارفان و عاشقان قرار گرفته است که می‌گوید:

«عارفان پرده بیافکنده برخسار حبیب

من دیوانه گشاینده رخسار توأم

عاشقان سرّ سوید‌ای ترا فاش کنند

پیش من آی که من محرم اسرار توأم»

خمینی در اینجا، عاشق را عارف نمی‌شناسد و عارف را عاشق نمی‌خواند....

خمینی مرحله کمال را فراتر از این دو مرحله می‌داند، با جسارتی تمام خود را بسیار ظریف و آرام در این جایگاه قرار می‌دهد. در عصر خود بی آنکه بخواهد مسئله «انتظار» را به بحث می‌گذارد. خمینی در بهار نیز که فصل دگرگونی و تحول است حرکت را اینگونه در خود القاء می‌نماید؛

«بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم

کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمر گیرم»

در اینجا «یار» حقیقت وجودی اوست.

«بهنگام خزان در این خراب آباد بنشینم

بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم»

«بهار» در عرفان خمینی قشنگترین زمان حرکت است برای وصال...

تطبیق حرکت عشق را با بهار آغاز می‌کند.

در اینجا عشق را حرکتی موزون همانگونه که وصال او در بهار پیوسته است.

... مصلحت‌اندیشی و سنت‌گرایی را با کلام خود می‌شکند...

گر تیشه‌ات نباشد تا کوه برکنی

فرهاد باش در غم دلدار و شاد باش

شاگرد پیر میکده شو در فنون عشق...

در جای دیگر می‌گوید: مستان، مقام را به پشیزی نمی‌خرند.

تأکید می‌کند که سنت گرایی را باید شکست، نباید گفت چون تیشه نیست، فرهاد نیست بنابراین عشق هم نیست... اندیشه عشق فرهادگونه را در سر و در دل داشته باش...

مشتاقان، «بی نیازی در دنیا را» به «فرمانروایی عالمی هم نمی‌فروشند» پس شایسته است که مشتاقانه بگوید:

در هوایش سرسپارم، در قدومش جان بریزم

گر به رویم در گشاید گر به نازی بازگردد

اینجاست که عاشق جان سوخته سر از پا نمی‌شناسد، در او جای گرفته است، این عاشق، خود، عشق است و این معشوق تجلی یافته از عشق عاشق. آنچه را که مدعیان عشق می‌شنونند همه آواز و خیال است. شرح بیان عشق براین ناباوران عاشق‌پیشه سخت و سخت‌تر می‌نماید. امّا بر عاشق، تعبیر این «حال» سهل است او جلوه معشوق را با دیده دل می‌بیند با عقل و خرد می‌آمیزد با احساس زیبایش می‌کند، با

کلام تقریر می‌نماید.

خمینی در مرحله‌ای بدینگونه راه خود را از مدعیان عشق جدا ساخته می‌گوید:

برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر

محراب را به شیخ ریاکار واگذار

بوس و کنار یار بجانم حیات داد

در هجر او نه بوس نصیب است و نی کنار

عشق عاشق چنان پرتو افکن جمال و خرد می‌گردد که محراب را به شیخ ریاکار وا می‌گذارد خود در عین بی‌نیازی به آنچه از او ساخته و پرداخته‌اند، می‌شکند، در هم می‌کوبد و تمنای نیاز می‌کند... «محراب» در عرفان حافظ جایگاه ریا نیست بلکه مکان تلاقی عاشق و معشوق است. اما محراب از دیدگاه خمینی به تناسب جامعه‌اش، تظاهر به عشق است. «بوس» درک معانی «کنار یار» شکستن آن دیوار ریایی است که پرده‌دار بین «او» و «دیار» را حائل است. آن را پاره می‌کند.... نیمه حیاتی دیگر او را به حرکتی یقینی رهنمود می‌سازد. که عاشق در عین بی‌نیازی در معشوق محو می‌شود و نیاز می‌آفریند، مشتاق‌پرور می‌شود...

این عشق، عاشق را از هر زهری مصون می‌دارد. عشق تنها درد او می‌شود که خود درمان دردهای دیگرست، و می‌گوید:

«چشم بیمار تو هر کس را به بیماری کشاند

تا ابد این عاشق بیمار، بیماری ندارد»

«بر سر بالین بیمار رخت، روزی گذر کن

بین که جز عشق تو بر بالین پرستاری ندارد»

می‌رسد به آنجایی که خود با خود می‌گوید:

هم دردم و هم درمانم

هم سوزم و هم سامانم

خود می‌جوشم و خود می‌نالم

خود می‌گویم و خود می‌جویم

هم در دامم و هم آزادم

....

هم دیوانه و هم تابع

هم جاهل وهم جامع

هم عارف و هم عامی

هم دینی و هم کفری

آزاد نیم (نی ام) از عشق

در بندگی‌ام با عشق....

مرحله حقیقت اینجاست، تبلور انتظار و اندوه اینجاست... باورها اینجاست...

ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم

در مسی و جان‌بازی دلدار تمامیم

همبسته دلدار و ز هجرش به عذابیم

در وصل غریقیم و به هجران مدامیم

بی‌رنگ و نواییم ولی بسته رنگیم

بی‌نام و نشانیم همی در پی نامیم

از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم

مطرود خردپیشه و منفور عذابیم

... بی آنکه عشق را در خود بیابیم بدنبال نام و نشانیم، باور نداریم که عاشق و معشوق ماییم اگر حجاب نفس و خرد را پاره کنیم حقیقیت مائیم...

«مرغ دل پر می‌زند تا زین قفس بیرون شود

جان به جان آمد توانش، تا دمی مجنون شود»

«رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار

بازمانده در خم این کوچه، دل پر جوش ما»[204]

سنگینی و تنگی جسم را در روح خود احساس می‌کند. در بلندای بی‌نیازی تعالی اندیشه در شناخت معشوق خود را در قفس نفس بسته می‌بیند، دنیا را چنان کوچک و بی‌ارزش حس می‌نماید تا.... بمانند آن مرغ وحشی افسار بگسلد و آن قفس بشکند... خود را در درک معنای آزاد و آرام ببیند و انتظار... باز انتظار.... تا خردادی بهاروش به خویشتن خود باز می‌گردد... در این بازگشت خود را درمی‌یابد. قفس را می‌شکند از قید زمان و مکان می‌رهاند. اندیشه در مغز، عشق در دل، دل در فشار دنده‌های قفس به جوشش درمی‌آید. در اینجا، عشق جذبه و حرکت را آغاز می‌کند. عقل به تسلیم زانو می‌زند. نَفس در حرکت، خود، باز می‌ماند... اندیشه رکود می‌یابد. «عشق» پرده حجاب را پاره می‌کند. عشق در وصال تجلی می‌یابد. وصل مرحله از حیات عشق می‌گردد...

عاقبت عشق راستین بدانگونه پیروز است...

بیهودگان عقل را به باد می‌سپارد! تا ببرد به هر کجا آباد...!

منابع و ماخذ

1. فرهنگ معین

2 و 3. برگرفته از (Eif – philosophie) dep, edu – cation paris 1972

4. قرآن کریم

5. نهج‌البلاغه

6. استاد شهید آیت‌الله مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام

7. امام خمینی(ره) گزیده‌ای از فرمایشات، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)

8. دکتر شریعتمداری علی، تعلیم و تربیت اسلامی

9. دکتر عسکریان مصطفی، اصول تعلیم و تربيت

 

پدیدآورنده: فاطمه عاطفی‌فرد

روشهای تربیت نسل منتظر

روشهای تربیت نسل منتظر


انتقال فرهنگ مهدویت به نسل نو و کسانی که آشنایی کمتری با امام مهدی دارند کار بسیار سخت، و در عین حال، با ظرافتی است و کمترین کج سلیقگی در آن باعث وازدگی از این فرهنگ خواهد شد. زیرا فرهنگ مهدویت، فرهنگ ارزشها و همان فرهنگ دین است و همانطور که انتقال ارزشهای دینی بدون ظرافتهای خاص خود، ممکن نیست انتقال فرهنگ مهدویت به نسل نو و تربیت آنها به عنوان نو منتظرانِ ظهور حضرت مهدی نیز، بدون شیوه‏های خاص خود ممکن نخواهد بود.
بحث در این موضوع را  با این سئوال آغاز می‏کنیم که فرهنگ مهدویت و انتظار جیست؟ و اهدافی که ما با انتقال فرهنگ مهدویت به نسل نو به دنبال تأمین آنها هستیم کدامند؟ فرهنگ مهدویت قبل از اینکه به نجات و رستگاری بشر در آینده مربوط باشد به زمان حال و الان جامعه شیعه مربوط است. بدون شک، شیعه بودن یک شیعه در زمان ما در گرو اعتقاد و التزام به امامت امام زمان است زیرا در آموزه‏های شیعی آمده است که در هر عصری، امامی از طرف خداوند برای مردم تعیین شده و ایمان و اسلام فرد، جز به شناخت او و اقرار و التزام به امامتش، پذیرفته نخواهد بود. و بدون این امر، رهایی از پیامدهای مرگ، به سان مرگ در دوران جاهلیت، ممکن نیست[1] پس باید به رزندانمان بیاموزیم مهدی کیست؟ و چه نقشی در زندگی ما دارد؟ فرزندمان باید بدانند مهدی امامی است که خداوند برای بشریت تعیین کرده و سعادت اخروی آنها در گرو اعتقاد و التزام به امامت اوست. بنابرین اولین هدفی که ما در انتقال فرهنگ مهدویت به دنبال تامین آن هستیم سعادتمند شدن فرزندمان در آخرت است. زیرا سعادت اخروی نسل نو، با اعتقاد به امامت امامی که الان در غیبت بوده و دست رسی به او برای ما ممکن نیست، گره خورده است.
دومین هدفی که ما به دنبال تامین آن هستیم تربیت زمینه سازان ظهور است بدون تردید ظهور امام زمان مرهون زمینه سازی و آمادگی عمومی مردم جهت پذیرش امر ظهور است. مردمِ معقتد به امام زمان، باید زمینه را برای ظهور آن حضرت فراهم کنند و این امر، به شناساندن وضعیت مطلوب و ایده آل، به جهانیان ممکن خواهد بود. زیرا اگر جامعه بشری وضعیت مطلوب و حیات برتری را که در جامعه مهدوی به مردم وعده داده شده است، بشناسند زودتر از مکاتب دیگر مایوس شده و مشتاق تحقق جامعه آرمانی مهدوی می‏شوند بنابرین یکی دیگر از اهداف انتقال فرهنگ انتظار به نسل نو، در واقع آشنا کردن آنها با وضعیت ایده آل جامعه بشری، به منظور شناخت جایگاه وضعیت موجود، و سپس شناساندن وضعیت ایده آل به جامعه جهانی توسط آنهاست. نسل نو باید وضعیت ایده آلی را که در جامعه مهدوی تحقق خواهد یافت بشناسد، تا بتواند جایگاه وضعیت موجود را مورد نقد و بررسی قرار دهد. زیرا کسی که وضعیت ایده آل را نشناسد کاستی‏های وضعیت موجود را نیز نخواهد شناخت و در این صورت چه بسا ممکن است مانند آن اندیشمند آمریکایی وضعیت موجود را بهترین وضعیتی بداند که برای بشریت دست یافتنی است لذا یکی از اصلی‏ترین اهداف انتقال فرهنگ مهدویت به نسل نو، شناساندن کاستی‏های وضعیت موجود به آنها و جلوگیری از رضایت به حال کنونی جامعه است. نسل نو بعد از شناخت کاستی‏های وضعیت موجود، تلاشی می‏کند تا وضعیت ایده آل بشری را برای جهانیان تبیین نماید. و تبیین وضعیت ایده آل برای جهانیان باعث پیدایش شوق و رغبت در آنها نسبت به تحقق چنین وضعیت خواهد شد. و پیدایش این اشتیاق جهانی، یکی از مقدمات ظهور امام مهدی است. در غیر این صورت امام مهدی می‏بایست بیشتر از نیمی از مردم جهان را سرکوب نماید. و چنین امری با هدف ظهور آن حضرت همخوانی ندارد.
هدف دیگری که در انتقال فرهنگ مهدویت به نسل نو دنبال می‏شود، همسان سازی شخصیت آنها با ایده آلهای جامعه آرمانیست. نسل نو با شناخت شاخصه‏های انسان عصر مهدوی، تلاش می‏کند خود را با این شاخصه‏ها هماهنگ و با انسانهای عصر ظهور همگون نماید. و این، همان چیزی است که امروزه از آن به عنوان تربیت مدیر و نیروی انسانی یاد می‏شود. بدون شک یاران حضرت مهدی و مدیران حکومت آن حضرت، از بین همین منتظران ظهور خواهند بود، بنابرین لازم است نسل نو، هماهنگ با شاخصه‏های انسان عصر مهدوی تربیت شود زیرا در غیر این صورت هرگز ظهوری رخ نخواهد داد.
با توجه به مطالب گذشته، پر واضح است که یکی از ضروری‏ترین نیازهای نسل نو، آشنا کردن آنها با فرهنگ مهدویت و انتظار است. و یکی از اساسی‏ترین پیش نیازهای تامین این هدف، بستر سازی است همانطور که گیاه در بستر مناسب، جوانه زده و رشد می‏کند و پرورش آن، بدون فراهم نمودن آب و خاک و هوای مناسب ممکن نیست، پرورش نسل نو و تبدیل آنها به نو منتظران ظهور امام مهدی نیز بدون بذر پاشی در بستر مناسب و فضای سالم، ممکن نخواهد بود. بذر اندیشه مهدویت و فرهنگ انتظار، برای جوانه زدن در وجود آدمی، نیازمند بستر و فضایی مناسب است تا رشد و نمّو نموده و در وجود آدمی ریشه دوانده و به درخت پر میوه انتظار پویا تبدیل شود. بنابرین نخستین کاری که در انتقال فرهنگ مهدویت باید انجام شود فضاسازی است. در غیر این صورت امر تربیت با موفقیّت کمتری همراه خواهد بود. مسلماً در امر تربیت، نمی‏توان برای یکایک افراد جامعه پرونده تربیتی تشکیل داد و بر فرض امکان چنین امری، تربیت آنها بدون فضای مناسب تربیتی ممکن نخواهد بود. بنابرین باید فضایی که مناسب تربیت مهدوی است ایجاد کنیم زیرا قرار گرفتن در فضایی خاص، باعث می‏شود تا افراد مطابق آن فضا حرکت کنند و اگر فضای تربیتی ما فضای تربیت مهدوی نباشد، شناساندن فرهنگ انتظار به افراد در این فضا مانند شنا کردن در خلاف جریان آب است و اما اینکه چگونه می‏توان فضا را فضای تربیت مهدوی نمود، خود سئوال مهمی است، که پاسخ دادن به آن چندان آسان نیست. فضاسازی تربیتی چند مرحله دارد. نخست باید در منزل فضای تربیت مهدوی حاکم باشد یعنی فرزندمان باید پایبندی به ارزشهای انتظار را در خانه لمس کند در غیر این صورت، ارزشهای انتظار به درستی به او منتقل نخواهد شد. همانطور که فرهنگ مسواک زدن هنگام خواب بدون پایبندی والدین به این امر، به درستی به بچه منتقل نمی‏شود فرهنگ انتظار نیز در وجود کودک بدون پایبندی والدین به لوازم این فرهنگ، شکوفا نخواهد شد. مرحله دوم، مرحله فضاهای آموزشی و در نگاه کلان‏تر، فضای جامعه است فضاهای آموزشی اعم از مراکز نگهداری کودکان و دبستانها و مدارس راهنمایی و دبیرستانها و حتی دانشگاه‏ها باید عطر و بوی فرهنگ مهدویت داشته باشد تا هر کسی که در این فضاها قرار می‏گیرد معطر به این عطر گردد. و اگر فضاهای آموزشی ما با فضای منزل هماهنگ نباشد اثرات مثبت فضای منزل را نیز از بین خواهد برد. و مهمترین مسئله‏ای که در این مرحله قابل دقت و تأمل است مسئله لزوم هماهنگی نظام آموزشی با نظام ارزشی است. متون آموزشی مراکز علمی، باید با فرهنگ مهدویت همخوانی داشته باشد. در غیر این صورت تربیت همسو با فرهنگ مهدویت بسیار سخت و بلکه غیرممکن خواهد بود.
مرحله سوم، فضای جامعه است. جامعه‏ای که درانتظار حکومت مهدی است با جوامع دیگر تفاوت بسیاری دارد. در این جامعه ارزشهای انتظار و ویژگی‏های عصر ظهور به فراوانی یافت می‏شود. حال اگر فضای حاکم بر جامعه، فضای فرهنگ انتظار نباشد تربیت نسل نو و آشنا کردن آنها با فرهنگ انتظار در این فضا بسیار مشکل خواهد بود.
مسئله دیگری که در انتقال فرهنگ انتظار حائز اهمیت است مسئله توجه به مخاطب است مسلماً مخاطبان گفتمان مهدویت و فرهنگ انتظار به گروه‏ای مختلف سنی و علمی تقسیم می‏شوند.
نخست کودکان هستند. که انتقال فرهنگ مهدویت و انتظار به آنها تنها به روش عملی ممکن است. زیرا نمی‏توان برای تفهیم فرهنگ مهدویت به کودک، از استدلال کمک گرفت بنابرین برای آشنا کردن کودکان با فرهنگ انتظار کافیست فضای منزل و مدرسه، به فضای انتظار و ارزشهای آن تبدیل شود.
مسئله دیگری که در انتقال فرهنگ مهدویت به کودکان اهمیت دارد گره زدن این فرهنگ با علایق کودکانه است مثلاً کودکان به عیدی گرفتن و قصه، علاقه زیادی دارند. در انتقال فرهنگ مهدویت می‏توان از همین علاقه کودک استفاده کرده و این فرهنگ را در قالب قصه‏های جذاب کودکانه به او منتقل نمود و یا می‏توان به مناسبتهای مختلفی مثل روز نیمه شعبان یا روز به امامت رسیدن امام مهدی، به کودکان عیدی و هدیه داد و البته عیدی و هدیه‏ای که در این روز به کودک داده می‏شود باید حداقل با هدایایی که کودک به مناسبتهای دیگر دریافت می‏کند، همسنگ و هم شأن باشد. و به عبارت دیگرباید کاری کرد که کودک به انتظار آمدن این روزها لحظه شماری کند.
گروه دوم گروه نوجوانان و جوانان هستند که می‏توان با تهیه درسنامه‏های مهدویت که متناسب با این سن و سال است و همچنین رمانهای جذاب با اقتباس از فرهنگ مهدویت، و فیلم و مانند این امور، آنها را با فرهنگ مهدویت آشنا کرد. و عمده‏ترین چالش، در انتقال فرهنگ انتظار به این گروه، ایجاد نیاز در آنهاست. ما باید در برخورد با این گروه سنی پرسشهایی را که تنها گفتمان مهدویت جوابگوی آنهاست در ذهن آنها ایجاد کنیم و سپس از آنها بخواهیم جواب آنها را پیدا کنند و خود ما نیز در رسیدن به پاسخهای درست آنها را یاری کنیم.
گروه سوم فرهیختگان جامعه هستند. این گروه به دلیل مطالعات که درباره آخرالزمان و آینده بشریت دارند با چالش‏های در زمینه مهدویت مواجه هستند. در انتقال فرهنگ مهدویت به این گروه، کافیست این چالش‏ها را برطرف کنیم و این مهم با نوشتن کتابها و مقالات علمی و مدنظر قراردادن سئوالها و شبهات جدیدی که در عرصه مهدویت و آخرالزمان مطرح شده حاصل می‏شود.
درست آخر، دوباره تکرار می‏کنیم که فرهنگ مهدویت و انتظار، فرهنگ ارزشها و فرهنگ دین است. و القاء فرهنگ دینی به دیگران محتاج ظرافتهای خاص خود است و افراط در القاء این فرهنگ باعث دلزدگی از آن می‏شود و همانطور که تفریط در القاء این فرهنگ نکوهیده و ناپسند است افراط در آن نیز مذموم و ناپسند است.

 

کسانی که گذشته را بیاد نمی اورند محکوم به تکرار آن هستند

 

زندگي تفسير سه کلمه است:خنديدن.بخشيدن و فراموش کردن پس …. بخند… ببخش… و*فراموش کن

 

زندگي تفسير سه کلمه است:خنديدن.بخشيدن و فراموش کردن پس …. بخند… ببخش… و*فراموش کن