سيماي زنان در اشعار مولانا
|
سيماي زنان در اشعار مولانا |
| براي پي بردن به آراء مولانا در انوع موضوعات _ در اينجا زنان _ نميتوان تنها بر بنيان ظواهر حکايات و تمثيلات حکم راند که در اين صورت داوري صائبي نکردهايم. زيرا گفته شد که نحوه گردآمدن مطالب مثنوي جوششي _ الهامي بوده است و نه تأليفي، لذا روح و رنگ گفتار تناسب وثيقي با نوعِ حال و نگرش آن زماني گوينده دارد[11] مثلاً در دفتر پنجم آمده است که به علت حضور نامحرمان در مجلس، مولانا کلام را بسط و شرح نميدهد و اجالتاً آنچنان که ميخواهد به آن نميپردازد. گر نبودي زحمت نامحرمي چند حرفي از وفا واگفتمي چون جهاني شبهت و اشکال جوست حرف ميرانيم ما بيرون پوست(دفتر پنجم، ب 2141 ـ 2142). يا در ضمن بازگويي مطالب شخص نامحرمي وارد ميشود که مولانا بلافاصله زمينه کلام را تغيير ميدهد و به طور کلي فضا را در نظر ميگيرد که مبادا جز گوشهاي آماده و لايق کسي از سخنان او با خبر شود. و يا آنجا که ميگويد: ليک پاسخ دادنم فرمان نبود بي اشارت لب نيارستم گشود ما چو واقف گشتهايم از چون و چند مهر بر لبهاي ما بنهادهاند(دفتر ششم، ب 3525 – 3526). و يا بس مثال و شرح خواهد اين کلام ليک ترسم تا نلغزد وهم عام و اساسا هر اثري نسبتي انکار ناشدني با دانش و بينش مؤثر و مولد آن دارد، گرايشها و نگرشها به طور پنهان و آشکار، کم و زياد و خواسته و ناخواسته بر اثر مؤثرند و مولانا بيشتر در حال عاشقي بوده است تا در احوال ديگر، بيش از هر چيز چشم بر جمال معشوق داشته و پيش از هر موضوع به عشق پرداخته است. بنابراين همه مطالب و طرحهاي داستاني به نوعي زير مجموعه و بهانه شرح و بسط مبادي و فوائد دولت عاشقي است. مولانا گر چه در زمين ميزيست ولي روي در آسمان داشت، با خاکيان بود و مدحت افلاکيان ميکرد، تنها نقطه توجه مولانا يک چيز است.(معشوق)، تنها همتّي که دارد(عاشقي) و تنها چيزي که فرياد کرده(عشق) است. عشق مولي کي کم از ليلي بود گوي گشتن بهر او اولي بود گوي شو ميگرد بر پهلوي صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق[12] مثنوي، دفتر چهارم، 1557 ـ 1558 پس اين چوگان مولاي جلال الدين است که تعيين ميکند گوي سخن را به کجا بغلطاند و چنين مولاي معشوق جز به حيطه عشق نميراند. 4. بنابراين در نسبت دادن نتايج اخلاقي ـ عرفاني(برآمده از اين حکايات و تمثيلات) به او ترديد نبايد کرد زيرا با توجه و تعمد کلام را بدانجا سياقت کرده و اين نتيجه يا پلهاي[13] مثلاً: وفاداري، صداقت، خلوص، سِلم، شرح صدر، قناعت و... است از نردبان عاشقي، يا بامي[14] مثلاً: پاکي، مدارا، شادي، سلامتي، سبکي، خوشحالي، و... است در پروازهاي معشوقي. امّا آنجا که بر پايه ظواهر "الفاظ" قضا کرده نظري ناگفته بر گردن مولانا مينهند و وکالت مآبانه در جاي او سخن ميگويند بس تأمل برانگيز است، زيرا مولانا بزرگتر از آن بود که در تنگناهاي قيود کلام بگنجد و اسير بندهاي دست و پاگير آن شود، ممکن است جهت افاده معني داستاني ذکر کند و پرداختي نو از آن ارائه دهد، و يا داستاني از ابتدا بسازد، اما آنچه در آنها مهم است نتيجهگيري است و نه خود داستان، قصهها بهانهاند تا مولانا حرفش را بزند، عناصر اين حکايتها در موارد بسياري فاقد جنبه رئالکتيک بوده شخصيتها تخيلي و هرگز مد نظر نيستند، مقصود نهايي توصيهاي اخلاقي _ عرفاني است که از داستان حاصل ميشود.[15] براي تقريب به ذهن توجه خواننده محترم را به نوع داستان گويي در کتاب کليله و دمنه جلب ميکنم که در آنها صرفاً نتيجهگيري مهم است و اگر در خود داستانها موشکافي کنيم و با خط کشي رئاليستي به اندزهگيري اين مجموعه همت بگماريم مقبولمان نخواهد بود. مولانا خود ميگويد: اين کليله و دمنه جمله افتراست ورنه کي با زاغ لکلک را مِري است اي برادر قصه چون پيمانهاي است معني اندر وي مثال دانهاي است دانه معني بگيرد مرد عقل ننگرد پيمانه را گر گشت نقل(دفتر دوم، ب 3620 – 3622) مولانا ميگفت: لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست لفظ در معني هميشه نارسان ز آن پيمبر گفت قد کل لسان گر حديثت کج بود معنيت راست آن کجي لفظ مقبول خداست لفظ را مانندهي اين جسم دان معنيش را در درون مانند جان لفظ چون وکرست و معني طاير است جسم جوي و روح در آن ساير است پس اگر از نظرگاهي سادهانديشانه به آراء بزرگاني چون مولانا که به قالب آثار ادبي و غير آن درآمده است نگاه کنيم ظاهر الفاظ و کنايات و قصص و تمثيلات خاطرمان را مکدّر خواهد نمود و داوري تيرهاي در حق آنان خواهيم داشت، مثلاً در مثنوي مواردي که الفاظ رکيک به کار رفته است(خصوصاً در دفتر پنجم) کم نيست، به کارگيري اين واژهها در محضر عموم شايد در زمان خود مولانا نيز قبيح شمرده ميشده، که اگر با رويکردي سطحنگر به مصاف آنها برويم و بستر تاريخي، دلايل اخلاقي، تعمدات شخصي و... را در نظر نياوريم تصور کژي از آن خواهيم داشت و شايد آن را در رديف هزليات طبقهبندي کرده نه تنها خود انگيزهاي بر مرور مکرر اين اثر پيدا نکنيم که با اظهار اين داوري ناميمون که بر آن تصور سست ابتنا يافته، مانع بهرهمندي ديگران از اين سرمايه عرفاني _ اخلاقي خواهيم شد. پس مباد که ظواهر و صورتها و قالبهاي قصص و تمثيلات مايه تصور و پايه تصديق قرار بگيرد. به اين مثال توجه کنيد: در دفتر اول مولانا به داستان رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شکار اشاره ميکند، شير و گرگ و روبهي بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صيدها سخت بر بندند بندو قيدها خلاصه داستان از اين قرار است که وقتي ايشان بر شکار فائق آمدند، شير که ميخواست اطرافيان خود را آزمايش کند رو به گرگ کرد که شکار را تقسيم کن نايب من باش در قسمتگري تا پديد آيد که تو چه گوهري گرگ هم گاو را به شير، بْز را براي خود و خرگوش را به روباه داد، شير که گرگ را(به علت خودبيني و عدم رعايت منزلت شير) در اين امتحان رفوزه يافت سزاي سختي به او داد، آنگاه از روباه خواست تا قسمت کند، روباه که از سرنوشت گرگ بيچاره پند گرفته بود هر سه شکار را به شير اختصاص داد، شير در پاسخ گفت: اي روبه تو عدل افروختي اين چنين قسمت ز که آموختي از کجا آموختي ايناي بزرگ گفتاي شاه جهان از حال گرگ گفت چون در عشق ما گشتي گرو هر سه را برگير و بستان و برو روبها چون جملگي ما را شدي چونت آزاريم چون تو ما شدي آنگاه مولوي نتيجه ميگيرد: عاقل آن باشد که گيرد عبرت از مرگ ياران در بلاي محترز چنانچه ميبينيم در اين داستان روباه سمبل عاقلي و عبرت آموزي است، در داستان ديگري که در دفتر پنجم ذکر ميکند(داستان شير و روباه و الاغ) روباه موجودي فريب کار و حيله گر است که با گول زدن الاغ او را به نزد شير ميبرد تا شکارش کند. ميبينيم که اگر بر مبناي اين ظواهر فتوا بدهيم چه بسا دچار تناقض ميشويم، نميتوان بر گردن مولانا گذاشت که از روباه خوشش ميآمده و او را مظهر عقل ميدانسته(به دليل داستان اول) و نميتوان گفت روباه را مظهر فريبکاري و ريا ميداند و از آن بدش ميآمده(به دليل داستان دوم) به هيچ يک از دو طرف نبايد حکم داد، چرا که اساساً تنها چيزي که مولانا مد نظر نداشته شخصيتهاي داستانهاست، و تکرار ميکنيم که فقط نتيجهاي که در حيطه مباحث اخلاقي[16] لازم به تذکر است که اخلاقيات اعم از اخلاق فردي و اجتماعي است ـ عرفاني گرفته است را ميتوان به او نسبت داد و در صحت و سقمش چون و چرا کرد.[17] در يکي از داستانهايي که بيارتباط با اين مبحث نيست، مولانا به "جد و هزل" کلمات خود اشاره ميکند: هزل تعليم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو هر جدي هزل است پيش هازلان هزلها جد است پيش عاقلان(دفتر چهارم، ب 3558 – 3559) انديشه تبعيضناک مرد و زن در مثنوي هم اينچنين است، اگر محتاط نباشيم آن ايدههاي ناب و افکار بلند را در پاي توهّمي بيبنياد قرباني خواهيم کرد و ضعفي متخيّل چنان در ذهن ما ستبر ميشود که قوّت روح بلند صاحب کتاب هم بر آن چيرگي نخواهد يافت. مثلاً داستاني که مرد را سمبل عقل و زن را سمبل نفس ميداند، که در ضمن داستان گفت و گوي زن و شوهري ايراد شده است و يا داستان مفتون شدن قاضي بر زن جوحي(مکر زن) و يا مردي که مادر بدکارهاش را کشت و يا حسادت زنانه در ضمن داستان در بيان کسي که سخني گويد که حال او مناسب آن سخن و آن دعوي نباشد. يا بيتوجهي زنان بيوه فرزند دار نسبت به شوهر دوم و طبقه بندي ايشان در درجه سوم از زنان در ضمن دوم بار در سخن کشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلومتر گردد.[18] راند سوي او و گفتش بکر خاص کل ترا باشد ز غم يابي خلاص و انکه نيمي آن تو بيوه بود و انکه هيچست آن عيال با ولد چون ز شوي اولش کودک بود مهر و کل خاطرش آن سو رود و يا داستان زن بد خلق و بد گفتار شيخ خرقاني و مواردي ديگر از اين قبيل ممکن است براي بانوان و يا آنها که گرايشهاي فمينيستي دارند گزنده باشد، امّا به دلايل ياد شده نبايد نگران بود، زيرا مولانا در اين نوع داستانها باصطلاح در مقام بيان تفاوت مرد و زن و برتري جنس مرد نسبت به زن نبوده است. 5. به علاوه در بسياري از موارد گفتارهاي لطيفي(که خود دلايلي سترگ بر خوش بيني مولانا نسبت به زن است) وجود دارد. مثلاً نمونههاي بسياري حاکي از توقير و تحکيم شأن مادر در مثنوي ميتوان يافت که بعضي از آن را ياد ميکنيم. حق مادر بعد از آن شد کآن کريم کرد او را از جنين تو غريم صورتي کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو همچو جزو متصل ديد او تو را متصل را کرد تدبيرش جدا حق هزران صنعت و فن ساختست تا که مادر بر تو مهر انداختست بيني طفلي بمالد مادري تا شود بيدار وا جويد خوري کاو گرسنه خفته باشد بيخبر و آن دو پستان ميخلد از بهر در دايه و مادر بهانه جو بود تا که کي آن طفل او گريان شود طفل را چون پا نباشد مادرش آيد و ريزد وظيفه بر سرش از مجموع سخناني که در مثنوي پيرامون مقام مادري باز گفته شده، در مييابيم که مولانا مادر را مظهر فيض، سمبل عطف و رحمت، و صاحب حقي عظيم ميداند. و يا ذکر حديثي از پيامبر که تأکيد ميکند انسانهاي عاقل و خوش رو با زنانشان به نرمي و معدلت رفتار ميکنند و انسانهايي که خوي حيواني دارند بر زنان به گونهاي خشونتآميز "چيره" ميشوند. گفت پيغمبر که زن بر عاقلان غالب آيد سخت و بر صاحبدلان باز بر زن جاهلان چيره شوند زآنکه ايشان تند و بس خيره روند کم بودشان رقت و لطف و وداد زآنکه حيواني است غالب بر نهاد و يا داستان آمدن آن زن کافر با طفل شيرخواره به نزديک مصطفي عليه السلام و ناطق شدن عيسي وار به معجزات رسول صلي الله عليه و آله که مادري همراه با کودک خود خدمت پيامبر ميروند، قابليت فيض يافته مسلمان ميشوند. از اين داستان(مشروط به احراز مقام داوري و بيان گوينده) ميتوان فهميد که معيار مولانا براي سلوک تکاملي چيز ديگري است غير از مردي و زني. و يا تمجيد از زنان نيک سرشت و صاحب کمال مانند مريم(س)، و مادر يحيي و مادر موسي(ع). و يا ذکر همرازي پيامبر با صديقه[19] حضرت زهراء(سلام اللَّه عليها) با توجه به منزلت والاي پيامبر نزد مولانا. 6. انسانشناسي مولانا با صراحت تمام ميگويد: روح انساني در کليشه مرد و زن محدود نميشود، زني و مردي از عوارض روحند و کمالات به تمامي با جان آدميان نسبت دارند. ليک از تأنيث جان را باک نيست روح را با مرد و زن اشراک نيست از مؤنث وز مذکّر برتر است اين نه آن جان است کز خشک وتر است اين نه آن جان است کافزايد زِ نان يا گهي باشد چنين گاهي چنان[20] مثنوي، دفتر اول، ب 1975 و يا گر تو مردي را بخواني فاطمه گر چه يک جنسند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکن است گر چه خوش خو و حليم و ساکن است 7. در پايان خواننده محترم را به اين باور توجه ميدهم؛ چنانچه افکار و انديشههاي ما تناسب تنگاتنگي با زمانه ما دارد و در ظرف اجتماعي که در آن زيست ميکنيم شکل ميگيرد، بزرگان هم از اين قاعده مستثني نبودهاند، ايشان نيز فرزندان زمانه خود بودند، اگر چه از سطح اجتماع خود بالاتر آمده بودند و پاکتر ميديدند، اما با "همه قامت" از دل عصر خويش برون نيامده رنگ و بوي روزگار خود را داشتند، آراء ما با تلقيها و رسوم و اطوار زمانه ما بيربط نيست و شؤون گوناگون اجتماع هم دورهمان بر نظرات ما اثر ميگذارد. محمد مهدي فردوسي مشهدي/www.whc.ir |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:1 توسط یک منتظر
|