شما که مارا فراموش نکرده ای

زمان زمان عجیبی است یار ما به کجاست

دهد  گواه  دل  من  امام  ما  تنهاست

زمان زمان نفاق و خیانت و پستی است

اگر چه عصر ظهور محبت مولاست

زهر زمان که گذشته وظیفه مشکلتر

ولایت است غریب و غریبی اش پیداست

هر آنچه می گذرد حفظ دین به خون دل است

شهادت است که راه نجات از این غوغاست

دعا کنید بیاید امام و صاحب ما

هر آنکه گشت غلامش همیشه پا بر جاست

بیا و باز کن این در که سخت محتاجیم

ببین هنوز دل ما شکسته زهراست

در امتحان ولایت مرا قبول نما

شفاعت تو ز شیعه در این زمان زیباست

:: من که به لذت یک گناه رهایت میکنم                              

                                                    کجا دلخوشی تو باشم که یاور داری ::

.......... ولی نازنین صبر اندازه دارد ..........

بوی نفس انتظار

بوی نفس انتظار

سلام!
راستی «سلام» تنها واژهای است که تکرار نمیشود.
میخواهم به عزیزترین عزیزان عالم سلام کنم.
سلامی به گرمی قلبهای تپندة منتظرانت. سلامی به سپیدی یاسهای زندگی و روح سبز نیلوفران شاداب.
میخواهم ساده و صمیمی به سادگی سلامم برایتان بنویسم آقا!
آقاجان! نمیدانم الان کجا هستید؟ در کدام مأوای آسمانی مستقر هستید؟ ولی دعا میکنم هر کجا که باشید سالم باشید..
* * *
این روزها که میگذرد احساس میکنم که روح سبز شبنم عاطفه در لفافهای از زردی پیچیده شده و آرام در کنار غنچة نرگس نجوا میکند و از بیروحی زندگی میگوید...
گل اقاقیایی که در گلدان چشمانم کاشتهام خیلی وقت است که شیرینزبانی نمیکند. شاپرکی که یک لحظه از قاصدک جدا نمیشد مدتهاست که دیگر با او نیست و از «تو» برایم نمیگوید.
مهتاب مثل گذشتهها با ماه دمخور نیست. خورشید هم با ابرها قهر کرده. آقاجان! به خدا دلمان برای ظهورتان از ذره هم ذره تر شده. آقاجان! از عبور مداوم «جمعه»ها دلتنگ شدهام.
ستارههای درخشان آسمانهای تابستان وقتی که با هم سرودی میخوانند آرامتر میخوانند تا من دیگر صدایشان را نشنوم. دیگر برای آنها هم غریبه شدم احساس میکنم در روزهای بهاری آسمان از یک درد کهنه که او را آزار میدهد و روح آبیاش را مریض کرده، مینالد.
زمین هم آهنگ بُخل مینوازد و قصد دارد ما را از تنفس شمیم خوش عطر یاسهای سپید محروم کند. مادرم هم بعضی روزها فراموش میکند به شمعدانیها آب بدهد و همیشه به من میگوید: اگر به شمعدانیها آب بدهی دستان فروتنشان را برای سلامتی «آقا» بالا میبرند و رو در روی چشمان رنگین کمانی آسمان با او صحبت میکنند و از «آقا» میگویند و برای او دعا میکنند.
کاش میدانستم که چطور واژة «انتظار» را برای شاگردانم تفسیر کنم کاش کسی برای خودم معلم بود و به من میگفت که شب جمعه کمی با خودت خلوت کن...
کاش میتوانستم همصدا با کسی که صبح جمعه دعای نُدبه میخواند بایک بغل امید، سبد سبد احساس دلتنگی را از شبستان خموش اندیشهام دور بریزم.
احساس میکنم در آن عصر جمعة بارانی که میآیی شمیم تازه نفس یاسها در ذهنم آبپاشی میشود. به امید آن روز که بیایی.
 مردم، به من فهماند که در دنیای بی رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست کمک به همنوع، دست »بنی آدم اعضای یکدیگرند« را ...
می بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی که با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته ام ...

 

انسان های کم ظرفیت

برخی از آدم ها، کم ظرفیتند. تاب تحمل علم، اطلاعات، پول، مقام، محبوبیت، شهرت و قدرت را ندارند. با آم وختن چهار کلمه، دچار غرور علمی می شوند و اندکی آگاهی و چند خبر محرمانه، آنان را از خود راضی می سازد. مقام، آنان را خودپسند و مغرور می کند؛ شهرت و محبوبیت، عامل بازدارنده شان می گردد و قدرت، آنان را به ستم و زورگویی و اعمال نفوذ می کشاند.

گاهی بازتاب محرومیت های مالی دوران فقر، به صورت ولخرجی، اسراف و ریخت و پاش های دوران پول داری نمود می یابد. گاهی تهی دستان تازه به دوران رسیده، چنان افسار گسیخته می تازند که اعیان و اشراف هم به گردشان نمی رسند. اگر انسان، خودساخته و تربیت شده نباشد و ناگهان دنیا به او روی آورد، دیگر کسی را نمی شناسد و سراغی از دوست و آشنا و خویشاوند نمی گیرد، در حالی که دلهای باایمان و جان های زلال شده و اراده های متین، در همه شرایط، تعادل خود را حفظ می کنند و رفاه مادی، منصب اجتماعی و محبوبیت مردمی، آنان را دگرگون نمی کند. به تعبیر زیبای حافظ:

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست سلیمان با همه حشمت، نظرها بود با مورش

ظرفیت داشتن به هنگام رسیدن به نعمت ها و برخورداری ها، موهبتی بزرگ است. با این حال، شاید برای برخی که در فقر و ضعف به سر می برند، همان وضع، بیشتر به صلاح خودشان و جامعه باشد.

پیام متن:

رو آوردن دنیا به انسان های کم ظرفیت، مایه انحراف و لغزش آنها خواهد شد، به گونه ای که هم به خود و هم به جامعه زیان خواهند رساند، برعکسِ انسان های باظرفیت که رفاه مادی و منصب اجتماعی و مانند آن، آنها را از مسیر تعادل خارج نمی سازد