ایام هجران رو بپایان می رود

ایام هجران رو بپایان می رود

غم مخور ایام هجران رو بپایان می رود

این خماری از سر ما می گساران می رود


پرده را از روی ماه خویش بالا میزند

غمزه را سر میدهد غم از دل و جان می رود


بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود

زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود


محفل از نور رخ او نورافشان میشود

هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود


ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود


وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش میرسد ایام هجران میرود

امام خمینی (ره) عزیز و دوست داشتنی

زمان ما بی امام نیست

زمان ما بی امام نیست

بارها دیده بودمت

آن چنان که آب را در آب

 

و آسمان را در آبی

و سبز را در عشق

 

غبار ، آینه را تهمت بست

و گرنه

زمان ما بی امام نیست

 

کجایی که دیدارت محض است

پاهایمان خشک است و دست هایمان بی تکلیف ؟

 

درختان برگ ریزان دوری تواند

و قرن هاست که ایستاده اند

 

تا جمالت را زانو زنند.

شاخه ها ، سلامتی ات را هر لحظه در قنوت اند

 

بیابان ها ،  فراق تو را ترک خورده اند

و خروش می کنند دریاها اضطراب دوری ات را.

 

زمین آینه دار حضور توست

تا عظمتت را بر کهکشان ها ناز برد.

 

فراموشی ، هدیه دشمنان توست

تا بشریت را به خنده فریب دهند.

 

ما چراغانی می کنیم یادت را

تا پادشاه شهر کوران بداند

 

که چشم هایمان را فرشی ساخته ایم

تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهور تو

ولای مهدی

ولای مهدی

چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی!

سروجان بها ندارد که کنم فدای مهدی

 

همه نقد ِ هستی خود ، بدهم به صاحب جان

که یکی دقیقه بینم رخ دلگشای مهدی

 

چه کنم چه چاره سازم که دل ِ رمیده ی من

نکند هوای دیگر به جز از هوای مهدی

 

نه هوای کعبه دارم ، نه صفا و مروه خواهم

که ندارد این مکان ها به خدا صفای مهدی

 

من دل شکسته هر دم، به امید در نشستم

که مگر عیان ببینم ، قد دلربای مهدی

 

دل من تپد به سینه ، به امید روزگاری

" که گذشت گاه محنت" ، شنوم ز نای مهدی

 

به گداییش " فصیحی"، همه فخر می فروشم

که ز پادشاست برتر به جهان، گدای مهدی

" فصیحی "

دلم آرام نگيرد به خدا مهدي جان

نبينم رخ زيباي تورا مهدي جان

دلم آرام نگيرد به خدا مهدي جان


نيمه جاني که به تن مانده نثار تو کنم


تا ببينم رخ زيباي تو را مهدي جان


 


يابن زهرا راه را گم کرده ايم


چهره ي دلخواه را گم کرده ايم


ما تو را در قعر چاه انداختيم


يوسف ما چاه را گم کرده ايم


 


اي منتظران گنج نهان مي آيد


آرامش جان عاشقان مي آيد


بر بام سحر طلايه داران ظهور


گفتند که صاحب الزمان مي آيد



خوش است گر مسافري رسد سلامت از سفر


چه شد که قصد باز گشت از اين سفر نمي کني؟


نگر به خيل سائلان به سامرا و جمکران


چرا ز باب خانه ات سري به در نمي کني؟


                                                           

بارالها،منزل آن دلبر يکتا کجاست؟

دلم از دست همه گرفته

دلم از دست همه گرفته ...
از تمام کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان
از تمام کرهايي که سمعک هايشان مارک مصلحت خورده
از وعده هاي سرخرمن
از ناديدني هاي ديدني
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلول ها مي دانند
از تمام خون هايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهانه Love ، سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغتنامه ذهنشان ، بين مظلوم و توسري خور علامت تساوي است
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند: أين الطالب بدم المقتول به کربلا
از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه ، ذبير ، عمروعاص و ... دم داشتند
از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند
از آنان که شهدا را در موزه ها گذاشته اند
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از تمام آنان که نون والقلم و ما يسطرون را نان تفسير مي کنند
از تمام آنان که بين نماز و نرمش ، تفاوتي قائل نيستند
از آنان که بي حجابند
از آنان که خود حجابند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از نيروي ذوالفقار مي دانند
از چشم هايي که در صفين ، تنها قرآن سر نيزه ها را ديدند و در کربلا و کوفه و شام ، تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که قرآن را بر نيزه کردند
از آنان که ني را به گيتار مي فروشند
از آنان که با شنيدن نام خردل ، به ياد چاشني غذا مي افتند
از آنان که با شنيدن نام موج ، به ياد جزاير هاوايي مي افتند
از آنان که با شنيدن نام توپ ، مارادونا در خاطرشان زنده مي شود
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال ، آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از اسب هاي نانجيب
از مورچه هاي تنبل و بيکار
از اشتراني که از شتر بودن ، تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرس هايي که از خرس بودن ، تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد ، از ياد برده اند کل يوم عاشورا و کل عرض کربلا
از آنان که چوب محمل و سر حضرت زينب (س) را ديدند ، اما منبر و منطق او را نديدند
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح ، از شهدا مي گيرند
از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از تمام شهوتراناني که عجوزه سه طلاقه اميرالمؤمنين (ع) را تنگ در آغوش گرفته اند
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
از بازي ها! از بازي ها! از بازي ها!
دلم از دست همه گرفته ...


 


مرحوم ابوالفضل سپهر

درد دل جانباز شيميايي با امام زمان

باسمه تعالي


مرا مي‌شناسي.


من يک روستايي‌ام.
يکي از روستاهاي دور دست سرزمينمان ايران.
از مهد نام آوران و دليران آذربايجان.
شايد مرا نشناسي!
خيلي ها مرا نمي‌شناسند.
اهل زمين که با يک روستايي دورافتاده و ساده کاري ندارند.
اصلا برايشان مهم نيست که کسي اينجا دردي داشته باشد.
اينان بزرگان را مي‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را مي‌شناسند، کسي با ما کاري ندارد.
خيلي وقتها دوستان و رفيقان هم آدم را فراموش مي کنند.


ارباب من؛
آيا تو هم مرا فراموش کرده‌اي؟
تو هم مرا نمي شناسي.
البته که خوبان را مي شناسي. تو را با ما چه‌کار!
ولي من تو را مي شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پيامبرمان (ص) نيز فرموده است که "هرکس امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است".


مولاي من مرا بياد بياور؛ آن لحظه‌اي که در شب تاريک در فاو، شلمچه، جزيره مجنون و... با آناني که مي شناختيشان، يک‌صدا تو را فرياد مي زديم.
من همان فرد کوچک و ناچيزي بودم که با لحن ساده خود يابن الحسن مي‌گفتم و سرود العجل سر مي‌دادم.


آري من همان بچه بسيجي هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
هماني که تفنگ "ام يک" از من بلندتر بود.
هماني که وقتي کلاه آهني مي‌گذاشتم چشمانم را نيز مي‌پوشاند.
هماني که در جزيره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شيميايي صدام، مزه شيميايي را چشيدم.
چند لحظه‌اي مي‌شد که هيچ چيز نمي‌ديدم، نفسم به سختي بالا مي‌آمد.


آري مولاي من، همان لحظه نيز تو را صدا مي زدم.
درست است که از مقربين نبوده‌ام، ولي در حد توان از مريدانت بوده و هستم.
اي کاش مرا نيز از پيروانت به حساب مي‌آوردي.
چرا که خود فرموده اي: "من در همه حال از احوال پيروانم آگاهم".


مولاي من، روز به روز وضعم دشوارتر مي‌شود.
ديگر زندگي برايم به سختي مي‌گذرد.
قلبم ياريم نمي کند.
پزشکان کارآيي ريه‌هايم را روز به روز کمتر گزارش مي‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم ديگر توان هيچ چيزي را ندارد.
بسياري مواقع ، به دنبال درگيري و مشاجره با اعضاي خانواده گريه‌ام مي‌گيرد.
از خشونتي که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم مي‌آيد.
به خدا دست خودم نيست.
فکر کنم همان شيميايي که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشي کرده است.


از رنجها نمي‌نالم، چرا که خود پذيرفته و رفته ام.
از مشکلات مالي نمي‌گويم.
نمي گويم که هزينه يکبار مراجعه به پزشک نيم ميليون تومان مي‌شود، چون اينها را هم با قرض و وام پرداخت مي‌کنم.
از طعنه عوام نمي‌گويم که زياد ناراحتم نمي‌کنند.


آقاي من، يادت هست موقعي که ما اعزام مي‌شديم؛ کساني پشت ميزها نشسته بودند؟
يادت هست افرادي خوش سيما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا مي خواندند؟
يادت هست که بعضي‌ها مي‌گفتند امام تکيف کرده که همه به جبهه بروند، ولي خودشان نمي رفتند!!؟
حتما که يادت هست.


آري همانان الان نيز هستند!
البته کمي فرق کرده‌اند، ميزهايشان بزرگ‌تر و رنگين‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهاي چند صدهزار توماني گوشه اتاق چشم را خيره مي‌کند.
رقص صندلي گردانشان دل را مي‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ريش‌هايشان کوتاهتر شده و صورت‌هايشان صافتر و خوش سيماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطي دارد.
حتما لياقتش را دارند.


آري اينان وقتي ما را در اداره و بنياد جانبازان يا بهتر بگويم بنياد و اداره خودشان! مي‌بينند، دعوايمان مي‌کنند، ما را ديوانه خطاب مي‌کنند.
از يقه ما مي‌گيرند و مثل ... از اتاق مجللشان بيرون مي‌اندازند.
تو را به خدا بگذاريد چند لحظه اي نيزما در اتاقتان روي مبل سلطنتي، زير کولر گازي بنشينيم، ما که در روستايمان کولر نديده ايم.


نه آقاي من، ما لياقت نشستن در آنجا را نيز نداريم.
اينان مسئول، اميد و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اينان به عنوان مشاوره به زنانمان مي‌گويند که برو از شوهرت طلاق بگير! تو چه گناهي داري که زن جانباز شدي.


آري مولاي من وضع اين گونه است.
خود بهتر مي‌داني که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کساني درد دل نکرده ام.
ديگر خسته شده ام، شايد اين آخرين انشاء من باشد.


اي عزيزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان ديده‌اي؟
اسم اداره کل بنياد هم آنجا هست.
همان جائي که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درماني استانمان که با تهديد و توهين مرا از اتاقش بيرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌هاي پزشکي و نسخه‌هايم را نيز ديده‌اي.
پس به هر که بتوانم دروغ بگويم به تو و خودم که نمي‌توانم.


ديگر خسته شده‌ام.
از مسئولين چيزي نمي خواهم چون ديگر برايم ارزشي ندارند.
آخرش مثل خيلي از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همين مشکل راحت شده و به آرزويشان رسيدند، من نيز تمام خواهم کرد.
پس زياد نمانده است.
خواستم قلبم خالي شود.


حميد باکري گفته بود: دعا کنيد شهيد شويد که بعد از جنگ چه مشکلاتي به سرمان خواهد آمد. حيف که آن موقع نشد ، البته لايق نبوديم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.


جانباز شيميايي ، محمد برقي - 6/12/86
استان آذربايجان شرقي - شهرستان شبستر- روستاي شيخ ولي



منبع:بچه هاي قلم